تبليغاتX
رسانه ای

محدوديت‏هاي تحليل ماركسيستي 

بنابر استدلال منقدان، ماركسيسم تنها يك ايدئولوژي ديگر است (گرچه بنابر ادّعاي برخي، مادي‏گرايي تاريخي علمي عينيت گراست). بعضي از ماركسيست‏ها متّهم به جزم‏گرايي بيش از اندازه شده‏اند. ماركسيسم بنيادگرا، صراحتاً جبرگرا و از جنبة مادي‏گرايانه تقليل گراست و چارچوب محدودي براي عامليّت انساني و ذهنيت قايل است. ماركسيسم را اغلب فرا نظريه‏اي مي‏دانند كه از پژوهش تجربي اجتناب مي‏ورزد. با اين وجود در پژوهش‏ها به ويژه در حوزة اقتصاد سياسي ماركسيستي از روش تجربي استفاده مي‏شود. به علاوه تجزيه و تحليل بازنمايي‏هاي رسانه‏اي مستلزم بررسي عميق متن‏هاي خاص است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 12:26 |
 

مدل انقلابي كارل ماركس

مدل ماركس از پديده ي انقلاب مبتني بر استحاله ي ساختارهاي اجتماعي است كه هسته ي اصلي نظريه او را اين پيش فرض در بر مي گيرد كه « شيوه ي توليد هر جامعه نوع مناسبات و ساختارهاي اجتماعي آن جامعه مي سازد ». اين ساختارها مي توانند ساختارهاي فرهنگي ، اجتماعي و سياسي باشند.

حال فرضيات او در اين مدل انقلابي بر عبارت زير مبتني است:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 10:50 |
جمله نظريات مطرح در زمينه انقلاب،  ونظريه جامعه تودهار است2. اين نظريه وقوع جنبش هاي توده اي و انقلابي را محصول پاشيدگي ساختار اجتماعي، تضعيف همبستگي‌هاي جمعي، ذره اي شده جامعه و انزواي افراد معرفي مي کند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 10:49 |

نظرات آدورنو و هوركهايمر درباره صنعت فرهنگي
1) آدورنو مي‌گويد صنعت فرهنگي همه هنرها براي مثال هنر عامه را (موسيقي عامه و ...) را تبديل به كالا مي‌كند و بعد آن كالا را يكدست و همگن مي‌سازد و به شكل استانداردي در مي‌آورد. بعد هم حماقت  را از طريق ايجاد شبه فرديت بر مي‌انگيزاند تا فكر كنيد آ‌ن كالا اوريژينال است؛ تا بتواند آن را بفروشد.
2) اين موضوع در دريافت و درك ما يك تغيير سريع ايجاد مي‌كند. آدورنو در مورد موسيقي به اين پديده شنوايي تنزلي مي‌گويد. در واقع اين امر واكنش روشنفكري را عليه هنر بورژوازي كاهش مي‌دهد.
2) و باز واكنش ما را در حد يك بچه تنزل مي‌دهد زيرا فرم تركيب‌هايي كه اراده ميكند فرد را تحت فشار قرار مي‌دهد تا كودكانه فكر كند. تخدير آن قدر در صنعت فرهنگي بالاست كه تفكر آدم را در حد يك بچه كاهش مي‌دهد.
3) صنعت فرهنگي در واقع يك ماشين فرهنگي است كه دست و پاي آگاهي را قطع مي‌كند، آن را دفن مي‌كند و تفكر انتقادي را نابود مي‌كند.
 
آدورنو و صنعت موسيقي (بخشي از صنعت فرهنگي)
1) هنر مغتبر به سختي مي‌تواند در برابر سرمايه‌داراي دوام بياورد. چرا كه متاسفانه افراد پيشرو به وسيله جامعه جويده مي‌شوند و خودشان كالا زده مي‌شوند.
2) سرمايه‌داري يك طبقه‌بندي از موسيقي كلاسيك يا جدي در برابر موسيقي لايت و مردمي مي‌سازد.
3) غير قابل فهم بودن موسيقي كلاسيك يك بخش از واكنش آوانگاردها نسبت به گريز ناپذيربودن مد است. چون از نظر آوانگاردها موسيقي كلاسيك براي عامه غير قابل فهم است آن‌ها به ناچار موسيقي‌هاي مد روز را مي‌پذيرند.

انتقادات به آدورنو
1) روي صحبت آدورنو فقط با نخبگان تحصيل كرده است.
2) او اجازه داد برخي عناصر نوستالژيك در كارش نفوذ كند.
3) او رابطه ميان فرهنگ والا  و فرهنگ عامه را غلط مي‌داند. چون به عقيده او فرهنگ عامه،  قبل از سرمايه‌داري هم وجود داشته است.
4)آدورنو فقط بر روي  عواطف خاصي كه مربوط به نخبگان تحصيل كرده است. تمركز مي‌كند. براي مثال مي‌توان از او پرسيد آيا عاشق شدن بتهوون با عاشق شدن مردم عادي كوچه و خيابان متفاوت است؟ به نظر مي‌رسد آدورنو اين گونه فكر مي‌كند.
5) واكنش‌هاي فرهنگ روشنفكري عليه فرهنگ كوچه و بازار خيلي بيشتر از آن چيزي است كه آدورنو مي‌گويد.
6) آدورنو درباره شانس نابود كردن سركردگي صنعت فرهنگي تا حدي نا اميد است در صورتي كه اگر اين سركردگي تا اين حدفراگير است چطور آدورنو مي‌تواند آن را تشخيص دهد و خودش بيرون از آن بايستد؟

تاریخ درج: 5 خرداد 1386 ساعت 21:16 تاریخ تایید: 5 خرداد 1386 ساعت 21:42 تاریخ به روز رسانی: 21 مرداد 1386 ساعت 16:40  
     
  
 
+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 10:34 |

نتیجه گیری ( ارزیابی انتقادی از منتقدان )

-         یکی از ویژگیهای بارز مکتب که به اندازه کافی مورد توجه قرار نگرفته این است که علیرغم هدف اصلی موسسه فرانکفورت مبنی بر گسترش و رواج تحقیقات بین رشته ای، دامنه علایق این مکتب بی اندازه مجدود گردید.(منفی)

-         متفکران مکتب فرانکفورت همانگونه که تاریخ را نادیده گرفتند یا آن را کنار گذاشتند، از تحلیلهای اقتصادی نیز غفلت کردند، تنها در نخستین سالهای کار موسسه بود که نظریه پردازان اقتصادی ( همانند مورخان ) از اهمیت زیادی برخوردار بودند، به ویژه هنریک- گروسمان که مطالعاتش در خصوص انباشت وفرو پاشی سرمایه داری در سال 1929 به عنوان نخستین مجله از مجموعه انتشارات دانشکده به چاپ رسید.(منفی)

-         توجه فرانکفورتیان بر نقش دولت مداخله گر و بر مشکلات ناشی از مشروعیت (مثبت )

-         باید پرسید که با پذیرش اصل بنیادین هابرماس مبنی بر اینکه شکل گیری و تکامل جوامع بشری را بایستی بر حسب دو فرایند متمایز و غیر قابل فرو کاستن به یکدیگر، یعنی کار ( کنش ابزاری ) و کنش ارتباطی درک نمود، چه اختلافاتی در تفسیر تحولات تاریخی رخ خواهد داد، این امر اعمال چه نوع اصلاحاتی را فی المثل در مطالعات مارکیستی ( یا مطالعات قویا متاثر از مارکسیسم ) در خصوص ظهور سرمایه داری ایجاب می کند.( سؤالی بی پاسخ؛ منفی)

-         هر گونه ارزیابی از وضعیت فعلی یا اخیر طبقه کارگر در نظام سرمایه داری پیشرفته مستلزم تحلیل کل ساختار طبقاتی و تحولات آن است که مکتب فرانکفورت و نظریه نو انتقادی در انجام آن یا حتی اقدام به آن به روشنی ناکام ماندند.(منفی)

-         تکامل مشهودی دراندیشه هابرماس، از هگل گرایی مکتب فرانکفورت به سمت نوعی نوکانت گرایی دیده می شود. گرایش مذکور در تمایزی مشهود است که وی بین ادعای حقیقت، که ما در احکام تجربی مطرح می سازیم(یعنی در حوزه عقل نظری) و ادعای درستی ومناسبت، که با هنجارهای کنش و ارزیابی ( یعنی در حوزه عقل عملی ) مطرح می کنیم،ایجاد کرده است. مطمئنا هابرماس تلاش می کند تا این دو حوزه را به کمک نظریه گفتاری حقیقت خود متحد سازد. لیکن مخالفتهای جدی با این نظریه وجود دارد و هدفی که وی می خواهد بدان برسد- یعنی اثبات این نکته که قضاوتهای هنجاری صرفا موضوع تصمیمات دلبخواه نیستند، بلکه همانند قضاوتهای تجربی، از طریق استدلال عقلانی قابل حصولند.( پویایی مثبت )

-         نظریه اجتماعی یا اخلاقی تاکنون در بحثهای هابرماس راجع به کنش ارتباطی و علایق رهایی بخش آشکارا وجه غالب را داشته است. همینطور در بحثهای مداوم وی مبنی بر اینکه مسائل کنونی سیاست اجتماعی را باید به عنوان مقولاتی جهت منازعه سیاسی عمومی نگریست، نه به عنوان مشکلات فنی ناشی از روند تکامل ضروری جامعه که متخصصین علوم اجتماعی می توانند حلشان کنند. و بدون تردید این نکته تا کنون مؤثرترین و نافذ ترین جنبه تفکر وی بوده است که به مراتب فراتر از محدوده های علوم اجتماعی در حال بسط و گسترش است. )باتومور،1370 : 81-99)

                                                            

+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 10:31 |

ساختارگرایی و نشانه شناسی

 گفته می شود که ساختارگرایی درباره ماهیت جهانی وسببی ساختارها نظرات کلی دارد.اما نشانه شناسی به عنوان مطالعه علمی نظام علائم مانند فرهنگ ها تعریف شده است. «سوسور» میان زبان ( به عنوان یک ساختار) و گفتار( به عنوان امر تحقق یافته انسانها) تمایز قایل است.

از نظر او معنی بعضی از واحدهای زبان شناسی به یک واقعیت خارجی بستگی ندارد. این دنیا وجود دارد اما معانی که زبان به آن می دهد معانی هستند که مانند ساختار عینی و قواعد معین و ذاتی زبان اند. یعنی درنشانه زبان شناسی دال تصویر آوایی است. یعنی واژه به صورتی که در واقع گفته یانوشته می شود و مدلول مفهوم شیء یا ایده ای است که نشانه به آن اشاره می کند و رابطه میان این دو کاملاً اختیاری است. اما هنگامی که جایگاه این علائم در ساختار کلی زبان مشخص شد این علائم دیگر اختیاری نیستند و معنی پیدا می کنند.

هر واحد زبانی فقط برحسب این ساختار قابل درک است.تعریف او ازگفتار رد شده است زیرا که گفتار و نوشتار درواقع پدیده های اجتماعی هستند و نه فردی و همین ماهیت اجتماعی باعث می شود که تغییر پذیر باشند. درحالی که زبان اینطور نیست، سوسور همیشه فقط زبان را دارای ماهیت اجتماعی می داند و نظریه کلی او ظاهراً از تغییر اجتماعی پرهیز می کند.

در این زمینه لوی استرواس به مطالعه اسطوره های شایع در جوامع غیر صنعتی برای وارد کردن روش ها و نگرش های ساختاگرایی در مردم شناسی می پردازد. او توجیه های کاربردی و یکپارچه گر را ردکرده و در عمل می گوید رابطه بین گروه ها یعنی مدلول و توتم یعنی دال در این سطح انتخابی است.او معتقد است که یک پدیده قابل رویت از نظر تجربی فقط یک ترکیب ممکن است که درکنار امکانات منطقی دیگر وجود دارد.

اما علم نشانه شناسی معتقد است که واقعیت مادی راهرگز نمی توان بدیهی فرض کرد.واقعیت همیشه از طریق یک نظام معنایی خاص ساخته و برای انسانها قابل درک می شود. تجربه ما از دنیا هرگز بی طرفانه یاخالص نیست و نظامهای معنایی آنها را قابل درک می کنند. از این منظر اسطوره ها اشکال فرهنگ عامه هستند که با موضوع پیام خود تعریف نمی شوند، بلکه نحوه بیان در انتقال یپام آنها را تعریف میکند و در آنها دال به صورت مدلول به مفهوم  و علامت به معنا تبدیل می شود .نقش اسطوره ایجاد اختلال در صورت است، نه ناپدید کردن آن. آنهاتاریخ را به طبیعت تبدیل می کند و این دقیقاً همان نقشی است که ایدئولوژی بورژوازی ایفا می کند. ایدئولوژی بورژوازی در بطن اسطوره جامعه مدرن قرار دارد.

فرآیندی که از طریق آن بورژوازی واقعیت دنیا را به تصویری از دنیا و تاریخ را به طبعیت تبدیل می کند.او دریک موقعیت خاص و تاریخی، انسانی را به مانشان می دهد که جهانی و جاوادنه است.

 

مارکسیسم، اقتصاد سیاسی و ایدئولوژی:

در این بخش از کتاب نظرات مارکس راجع به ایدئولوژی که مبنایی برای نظریات آلتوسر و گرامشی است توضیح داده می شود: «مرداک» و«گلدینگ» سعی کرده اند از نظرات «مارکس» درباره ایدئولوژی برای رویکرد اقتصاد سیاسی در تحلیل رسانه های جمعی استفاده کنند. این نظریه معتقد است که مناسبات اقتصادی سرمایه داری مناسبات اجتماعی دیگری را که دراین جوامع یافت می شد، تعیین می کندو«مرداک» و«گلدینگ»  معتقدند که پژوهش های تجربی نشان می دهند که مالکیت و کنترل صنایع ارتباطات جمعی در دستان گروه های نسبتاً کوچکی از شرکتهای قدرتمند اقتصادی است.این صنعت طبیعتاً از الگوی نظرات حاکم که مارکس در ایدئولوژی آلمانی مطرح کرده است، پیروی می کند.اینها معتقدند: تمرکز بر پایه اقتصادی به این معنی است که کنترل بر تولید مادی و توزیع متغیر آنها درنهایت قدرتمندترین روشهایی هستند که در تولید فرهنگی به کار می روند، اما این کنترل به طور قطع همیشه به صورت مستقیم اعمال نمی شود و در وضعیت اقتصادی سازمانهای رسانه ای نیز همیشه اثر فوری روی بازده خود ندارد.با این حال تلاش فزاینده برای افزایش سود نیازمند تلاش درافزایش پیامگیران است. بنابراین به رغم تاکیدی که بر تولید می شود، مصرف فرهنگ عامه یک عامل بسیار مهم اقتصادی درتلاش برای افزودن سود است. اگر منابع ارتباط جمعی نتوانند آن را در نظر گیرند سود نخواهند برد.براین مبنا ساختار مالکیت و کنترل چگونه می تواند محبوبیت فرهنگ عامه را توجیه کند؟

اقتصاد سیاسی می خواهد سازمان های رسانه ای را به عنوان موسساتی که بین ساختار اقتصادی رسانه ها و بازده فرهنگی آنها واسطه هستند، مورد مطالعه قرار دهند. اما در سازگار کردن این هدف با ادعای خود مبنی بر اینکه دامنه فعالیتهای آنها به دلیل نیاز به تولید و انتشار  ایدئولوژی طبقه حاکم محدود است، با دشواری رو به رو می شود.یعنی در اینجا به نحو بارزی تقلیل گرایانه عمل می کند. طبق نظر آلتوسر اقتصاد گرایی مشکلی است که بایددر نظریه مارکسیسم از بین برود.

نکته ای که آلتوسر برآن تاکید دارد این است که باید به جوامع به لحاظ مناسبات بین ساختارها نگریست، نه یک جوهر و در سطح آخر پایه اقتصادی، جبری خواهد بود. زیرا بر سایر ساختارها و قوای محرکه جامعه به طور کلی اثر می گذارد.اما این امر باعث نمی شود که رو ساخت نتواند از پایه نسبتاً مستقل باشد یا قدرت وتاثیرخود را بر پایه و سرعت و جهت تغییرات اجتماعی اعمال نکند. دراین بین ایدئولوژی مظهر روابط خیالی افراد با شرایط واقعی موجودیتشان است و در واقع یک نیروی مادی در جوامع است.آنچه در ایدئولوژی معرفی می شود نظام مناسبات  واقعی حاکم بر موجودیت افرادنیست، بلکه رابطه خیالی آن افراد بامناسبات واقعی است که درآن زندگی می کنند و به آنها به صورت افراد شکل می بخشد. ایدئولوژی در این دیدگاه به عنوان آموزش و پرورش آنقدرکارکردگرایانه است که برخلاف میل او می تواند تداوم دائمی سرمایه داری راتضمین کند.

اما گرامشی باتفسیرهای علمی و جبرگرایانه مارکسیسم بسیار مخالف است. او در مقابل ترجیح می دهد تفسیری ارائه دهد که بر نقش اساسی انسانها در تغییر تاریخی تاکیددارد. او معتقد است که بحرانهای اقتصادی به تنهایی نمی توانند باعث فروپاشی سرمایه داری شوند ومبارزات طبقاتی باید سیاسی و فرهنگی باشند تا به مبارزه جهت کسب هژه مونی تبدیل شوند. درعین حال که اقتصادی و صنعتی هستند. او هژه مونی را جنبه ای از نظارت اجتماعی که از تضادهای اجتماعی ناشی می شود تلقی می کند و بین کنترل زورمدارانه که به صورت اعمال زور یا تهدید به اعمال زور ظاهر می شود وکنترل اجتماعی که درآن افراد با میل باطنی دیدگاههای جهانی یا استیلای گروه های حاکم را می پذیرد، تمایز قایل است.

بدین ترتیب یک معادله ساده شکل می گیرد که در آن دولت از سرکوبی و جامعه مدنی از هژه مونی استفاده می کنند. با این مقدمه هژه مونی، مجموعه ای از عقایدمخالف است که گروه های حاکم می توانند بااستفاده از آنها در جهت جلب رضایت گروه های تابع در مقابل رهبریشان کوشش کنند نه به عنوان یک ایدئولوژی کارکردگرایانه به نفع طبقه کارگر. اما نویسنده معتقد است آنچه این نظریه نادیده می گیرد این است که پذیرش  نظم حاکم لزوماً نتیجه شستشوی مغزی اجباری یا اعتقاد به ایدئولوژی حاکم نیست ومردم ممکن است نظم حاکم را به این دلیل بپذیرند که تمام اوقات خود را صرف زندگی کرده اند یا راه دیگر سازماندهی اجتماعی را نمی دانند. به طورکلی ریشه یابی اجتماعی و بستر عقاید و فرهنگها هنگامی مشکل آفرین می شود که به نوعی تقلیل گرایی طبقاتی منجر می شود که در آن کل فرهنگ براساس رابطه بامبارزات طبقاتی تعریف می شود.

 

فمینیسم و فرهنگ عامه

افزایش توجه به حضور زنان در فرهنگ عامه بخشی از تجدید حیات وسیعتر نظریه فمینیستی است.بسیاری از آثار اولیه درباره زنان و فرهنگ عامه برآنچه تاکمن آن را فنای نمادین زنان نامیده است متمرکز بوده اند. این نکته به عدم توجه تولید فرهنگی و بازتولید رسانه ای به زنان و درنتیجه در حاشیه قرار گرفتن و ناچیز محسوب شدن زنان و منافع آنان اشاره می کند. از نظر تاکمن این نظریه با «فرضیه بازتاب که معتقد است رسانه ها ارزشهای اجتماعی حاکم در یک جامعه را منعکس می کنند، در ارتباط است. این فرایند کلی به این معنی بوده است که مردان و زنان در رسانه های جمعی به صورتی بازنمایی شده اند که با نقشهای کلیشه ای فرهنگی که در جهت بازسازی نقشهای جنسیتی سنتی به کار می روند، سازگاری دارند.

فمینیسم لیبرال با تحلیل محتوا، این نکته رانشان داده و خواستار بازنمایی واقع بینانه  تری از زنان در فرهنگ عامه و فرصتهای شغلی بیشتری برای زنان در صنایع رسانه ها شده است. اما به اعتقاد نظرات مارکسیستی، ساختار گرایی و نشانه شناسی زبان دراین محصولات عنصری بسیار مهم است به گونه ای که شعاری فمینیستی می تواند زبانی تحکم آمیز داشته باشد. بررسی محتوایی به روش سنتی شاید عکس این نکته را تایید کند.پس ممکن است که یک پژوهشگر فمنیست با تحلیل محتوا به این نتیجه برسد که پیامی خاص عقاید فمنیستها راتایید می کند. اما با استفاده از روش کیفی تر و تفسیری تر به نظری متفاوت دست یابد. بنابراین ممکن است پیامهای رسانه ای با پذیرش یا استفاده از تصاویر فمنیستی آنها را از معنی پیشرویشان تهی کنند. «مودلسکی» معتقد است که به طور کلی و در سطح عام فرهنگ تودهای تداعی کننده زنانگی وفرهنگ والا تداعی گر مردانگی است.همچنین او به ما نشان می دهد که درست همان اصطلاحاتی که برای ارزیابی فرهنگ توده ای به کار می روند و آن را در مقایسه با فرهنگ والا در موضع پایین تری قرار می دهند از ساختار های تبعیض گرانه زنانگی و مردانگی در جوامع بزرگتر نشات می گیرد.  همچنین فمنیسم با پدرسالارانه دانستن مناسبات اجتماع معتقد است که مفهوم پدرسالاری به رابطه قدرت نابرابر بین مردان وزنان مربوط می شود و یکی از مهمترین عواملی است که ماهیت بازنمایی زنان و مردان را در فرهنگ عامه تعیین می کند. درواقع پدرسالاری یک مفهوم است و معنی آن تا حدودی براساس چارچوب نظری ای که در آن به کار رفته است تغییر می کند. آنچه فمنیسم سوسیالیستی آن را یک عامل توجیهی مهم تلقی می کند به سایر  نظام های استثماری مانند طبقه ونژاد نیز توجه می کند.

مشکلی که نگرش فمنیستی سوسیالیستی با آن مواجه است، ساختن یک چارچوب با اثبات برای توجیه نابرابریهای اجتماعی است در حال حاضر این نگرش هم مسئله جبرگرایی اقتصادی مارکسیسم را دارد و هم مشکل تقلیل گرایی جنسی نظریه های پدرسالاری در جامعه را. براین اساس تسری ایدئولوژی مردسالارانه در رسانه ها از طریق نشانه شناسی بررسی شده است.

 

پست مدرینسم

پست مدرنیسم ظهور یک نظم اجتماعی را توصیف می کند که در آن اهمیت وقدرت رسانه های جمعی و فرهنگ عامه بر تمام اشکال دیگر روابط اجتماعی حاکم اند و به آنها شکل می دهند.رسانه های جمعی درگذشته یک آیینه محسوب می شدند که واقعیت اجتماعی را منعکس می کردند. اکنون واقعیت تنهااز طریق توصیف تصاویر سطحی دراین آیینه قابل تعریف است. ما درواقع تصاویر و علائم را به این دلیل مصرف می کنیم که تصویر و علامت هستند. این نکته در فرهنگ عامه بر اهمیت و بارز بودن سطح و ظاهر و سبک به بهای از میان رفتن محتوا و معنی متکی است. این بدان معنی است که سبک جای محتوا را می گیرد و در آن صورت تمایز بین هنر و فرهنگ عامه روز به روز کاهش می یابد و دیگر معیار معینی برای تمایز هنر و فرهنگ عامه وجود نخواهد داشت و این موضوع بسیار منطبق برنگرانی های منتقدان فرهنگ رسانه ای است. با این تفاوت که نظریه پردازان پست مدرن نسبت به این دگرگونی ها خوش بین هستند. اینها معتقدندکه فرهنگ عامه پست مدرن در چارچوب زمان ومکان و تاریخ نمی گنجد و همین حاکی از این است که در دنیای پست مدرن فراروایتها رو به افول هستند( مثل مذهب، علم، هنر و مارکسیسم). نتیجه آنکه پست مدرنیسم هر نظریه ای را که به داشتن دانش مطلق مدعی ست، رد می کند. این تفکر جریان هایی را درمعماری، سینما، تلویزیون و تبلیغات و موسیقی پاپ به وجود می آورد.

این فرایند به افول هویت های منسجم منجر شده که جای خود را به یک مجموعه متنوع اما بی ثبات از هویت های رقابت کننده داده اند و همین مشکلات وخیمی  را به دنبال می آورد. زیرا هیچ شکل قابل مقایسه و جدیدی که بتواند جای منابع هویتی در گذشته را بگیرد ظاهر نشده است.

فرا روایتها هم پدیده ای هستند که ما بدون آن نمی توانیم زندگی کنیم. می توان مدعی شد که پست مدرنیسم  خود یکی از آخرین فراروایت های است، زیرا که ادعا می کند که چیزی را می داند. پست مدرنیسم درصدد برآمده است تا حقیقتی تازه را درباره دنیا به ما بگوید این خود شاهدی است برای نقض گزاره افول فراروایتها. در هر حال کتاب معتقد است که این مکتب نمی تواند اساس خوبی برای بنیانگذاری جامعه شناسی فرهنگ عامه باشد.

جمع بندی

اما در جمع بندی نویسنده با استفاده از نظرات «فوکو» و متفکر متاثر از او یعنی «آنگ» می گوید که گفتمانهای خاصی پیامگیران را به وجود می آورند تا آنها را بشناسند و برآنها اعمال نفوذ کنند. البته این به معنای تمکین پیام گیران نیست بلکه شاید آنها در مقابل قدرت استدلال گفتمانها، مقاومت کنند. اما گفتمان ها می توانند دانش پیام گیران خود را به وجود آورند تا برحسب نیازهای سازمانی خود آنها را کنترل کنند. درواقع این نگرش بانگرش مارکسیسم راجع به رسانه ها به عنوان کانالهای هدایت ایدئولوژی حاکم متفاوت است. در این دیدگاه آنها بر اساس انگیزه ای کلی تر برای اعمال قدرت عمل می کنند. گرچه مفهوم قدرت هم در اینجا هم درنظریات «فوکو» مبهم و تجریدی باقی مانده است و این سوال را پیش می کشد که اگر موسسات تلویزیونی سعی دارند با انواع استدلالی معرفت پیامگیران را کنترل کنند چه دلیل خاصی برای این کار دارند؟

در برابر در نظریه پوپولیسم فرهنگ عامه را تنها می توان به عنوان ماهیتی که در بیان خواسته های مردم کم و بیش صادق است، تلقی کرد. همچنین این نگرش مفهوم حاکمیت مصرف کنندگان را در لیبرالیسم اقتصادی می پذیرد.

نکته تناقض دراینجا است که پوپولیسم ارایه دهنده یک تصویر کاملاً یکسان با نخبه سالاری ودراصل واکنشی اغراق آمیز به نظریه های نخبه سالاری است. در حالی که این نظریه ها اغلب پیامگیران را توده  ساده لوح و بی اراده تلقی می کنند، پوپولیسم آنها را توده ای فعال و آگاه می پندارد. می توان محبوبیت فرهنگ عامه را یک معضل جامعه شاختی تلقی کرد که باعث جلوگیری از ظهور توصیفی درست از مصرف گرایی شده است. زیرا در حملاتی که به پوپولیسم شده آن را با مصرف گرایی برابر دانسته ا ند و بنابراین هر تلاشی در جهت درک نقش مصرف گرایی به مثال دیگری در پوپولیسم تبدیل و به این ترتیب نادیده گرفته می شود.همانطور که در جمله آخر کتاب آمده است: سلیقه عامه ممکن است نتواند گردش زمین به دورخورشید را تحت تاثیر قرار دهد، اما شکی نیست که این سلیقه محدودیت اشکال فرهنگی را تعیین می کند.

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 10:29 |
 وفاق ملی درجوامعی که از قومیت ها، گروه‌ها و خرده فرهنگ های متعدد تشکیل شده‌اند از جایگاه و  اهمیت ویژه‌ای برخوردار است و عامل مهمی در ثبات و انسجام سیاسی و اجتماعی بدون کنترل بیرونی است. از منظر توسعه، ملی‌سازی و هویت ملی یعنی تشکیل یک ملت با سرزمین، نظام حکومتی خاص خود و برخی ویژگی های دیگر که اصطلاحاً‌«دولت ملی» نامیده می‌شود و و از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است.

وفاق ملی و دولت ملی در کشور ما در سده حاضر با تهدیداتی مواجه بوده است که یکی از مهمترین گسلها، مسئله قومیتها و ادعاهای تجزیه‌طلبانه بوده است و این امر با توجه به زمینه‌ها و برنامه‌ریزیهای ناشیانه و یا ضعف حکومتها مسئله ساز شده است.
هویت به مثابه‌ امری احساسی یا آگاهانه، واقعی یا خیالی، موجود یا جعلی، معطوف به پاسخ به چیستی و کیستی انسان‌ها به صورت انفرادی و جمعی است. مؤلفه‌هایی مانند دین، زبان، ادبیات، سمبل‌ها، نهادها و ارزش‌های مشترک، خاطرات مشترک، سرنوشت و میراث مشترک، فضای جغرافیایی و خلق و خوی از مهمترین شناسه‌های هویت فرهنگی می‌باشند. هویت فرهنگی ایران الگوی پیچیده‌ای متشکل از گروه‌های مختلف قومی است که به رغم الگوهای مختلف فرهنگی، هویت کلان فرهنگی ایران را شکل بخشیده‌اند. قوم یا گروه قومی به اجتماع کوچکتری از یک اجتماع بزرگ‌تر اطلاق می‌شود که تعلقات خونی، نیاکانی و یا اسطوره‌ای موجبات همبستگی و پیوند آنان را بر اساس سلسله مراتب اجتماعی و سیاسی فراهم می‌آورد.
نضج، دوام و استمرار هویت فرهنگی ایرانی در طول تاریخ مدیون گروه‌های مختلف قومی نظیر کردها، ترک‌ها، لرها، بلوچ‌ها، ترکمن‌ها و عرب‌ها بوده است. چرا که هر یک با افزودن لایه‌های هویتی- فرهنگی به دیرپایی، غنا و عظمت آن افزوده‌اند. کمی و کاستی‌ها و مؤلفه‌های مثبت و منفی آن نیز تنها متأثر از یک قوم نبوده، بلکه در تعامل همه گروه‌های قومی با شدت و ضعف‌های مختلف شکل گرفته است.

واضح است كه از نظر استراتژيك، ايران به عنوان قلب دنيا محسوب مي‌شود؛ زيرا نه تنها برفراز منطقه‌اي به نام خاورميانه؛ يعني محل انباشت سرمايه‌هاي طبيعي و خداداد (سطحي و زيرسطحي) و همچنين محل تقاطع آبراههاي بين‌المللي قرار دارد، بلكه يكي از قديمي‌ترين سرمايه‌هاي فرهنگي و تمدني بشري را نيز در خود جاي داده است. از اين رو، اين ديار در طول تاريخ مورد هجومهاي متعدد بيگانگان واقع شده و همواره چشم طمع متجاوزان به اين مرز و بوم و سرمايه‌هاي آن بوده است. هر وقت توانسته‌اند، ترفندهايشان را براي به راه انداختن چالش و منازعه به منظور كسب سلطه بر بخشهايي از اين كشور پهناور به كار بسته‌اند. در اين ميان، با درنظر گرفتن تحولات در وضعيت معاصر، تهديدهاي نرم افزاري و سخت افزاري عليه امنيت ملي اين سرزمين نيز كم نيست.

به همين دليل، جامعه اسلامي ايران اين روزها بيشتر از هر روزگاري، نيازمند وفاق و اتحاد ملي است تا با تكيه بر آن، تأمين امنيت ملي به صورت اطمينان بخش و فارغ از نگراني نسبت به خصم و خصومتهايشان، جامعه اي امن را براي شهروندان لايق و شايسته اين سرزمين به ارمغان آورد و بيش از گذشته، استحكام و قوام خود را به رخ جهانيان بكشد.
بدین لحاظ هویت فرهنگی مردم ایران خود به نوعی جنبه‌های  عام و فراگیر فرهنگ و هویت گروه‌های قومی بوده که در گذر زمان شکل یگانه، واحد و فراقومی- در حد و اندازه یک ملت کهن دیرپا- یافته است. از طرف دیگر هویت فرهنگی و ملی ایرانی چتر گسترده‌ای است که هویت‌های محلی- قومی را در درون خود دارد و عنصر پیونددهنده اقوام است. یا به تعبیر دیگر، هریک از اقوام، تشکیل‌دهنده هویت فرهنگی ایران در حالی که برخوردار از هویت قومی ویژه‌ای هستند در عین حال زمینه گسترده‌ای از مشترکات، هویت فرهنگی یگانه آنها را موجب شده است.

. نقش گروه‌های قومی ایرانی در اوایل قرن بیستم نیز همچون گذشته از سرنوشت ملت ایران جدا نبوده است و در تلاش به منظور رهایی از سلطه استبدادی شاهان قاجار، نقشی کارساز و ثمربخش داشته‌اند. حضور آذری‌ها، بختیاری‌ها و گیلانی‌ها در انقلاب مشروطیت نمونه بارزی از این تلاش جمعی برای هدفی مشترک است که هویت سیاسی ـ فرهنگی مشروطه و مشروطه‌خواهی را شکل بخشید. انقلاب اسلامی و پس از آن هشت سال دفاع مقدس میراث سیاسی و فرهنگی گرانبهایی است و توسط تمام اقوام ایرانی خلق شدند و همه آنها اعم از آذری، کرد، بلوچ و عرب نقش اساسی و محوری در خلق آن داشته‌اند.
.
بنابراین به طور کلی تمام اقوام ایرانی در ساختن هویت فرهنگی ـ سیاسی ایران سهم داشته‌اند و هر کدام لایه‌هایی به این هویت افزوده‌اند اما نابخردی‌هایی که در سده معاصر صورت گرفته است، بهانه به دست عوامل و نیروهای فرصت طلب داده تا بتوانند بین هویت‌های قومی و هویت ایرانی جدایی ایجاد کنندو در راستای اهداف خود به کار گیرند. پس در صورتی که با درایت و تدبیر نسبت به مسأله قومیت‌ها برنامه‌ریزی و سیاستگذاری نشود چه بسا، با توجه به شرایط جدید جهانی شدن و.. چالش‌هایی پیش روی هویت فرهنگی ـ سیاسی ایرانی واحد ما قرار گیرد و این امر با مشارکت بیشتر اقوام مختلف در تمام امور کلان جامعه و توجه مضاعف به ‌آنها و رفع کاستی‌ها مرتفع خواهد شد

.در شرایط کنونی مسائل مختلفی لزوم توجه مضاعف به این مسئله را (وفاق ملی) ایجاب نموده است که جهانی شدن و امکانات هویت‌خواهی آن برای گروه‌های مختلف و وضعیت مرزهای پیرامون کشور ما و مساعدت بین المللی مخصوصاً امریکا برای زنده شدن بحران های ناشی از هویت‌خواهی قومیت ها برای کشور ما و لزوم همبستگی‌ ملی از مواردی است که تقویت بیشتر مسئله وفاق ملی  و برنامه‌ریزی در این راستا را ضروری‌تر ساخته است. از اینرو برای تقویت آن بایسته است تا مولفه های تقویت ان را شناخت و در این راستا برنامه ریزی کرد .یکی از مهمترین مولفه های تقویت این امر خطیر برنقشی است که رسانه در این راستا موظف به انجام آن هستند .

رسانه ها در عصر حاضر، حکم تيغ دو لبه اي را دارند که نحوه و نوع کاربرد آن بر افکار عمومي بسيار مؤثر است و نقش بسيار موثري د رمهندسي و هدايت افکار عمومي ايفا مي کند. هم مي توانند مخرب جامعه در ابتذال فرهنگي و اشاعه فرهنگ اباحي گري باشند و هم مي توانند نقش اساسي در توسعه همه جانبه کشور در راستاي چشم انداز توسعه داشته باشند  

ورسانه هاي محلي در اين ميان بطور بالقوه مخاطبين خاص خود را دارند

.  شبكه هاي محلي باتوجه به برخورداري از قابليت ها ،‌خرده فرهنگ ،‌تنوع قومي و زباني و ديگر ويژگيهاي متمايز از كل جامعه از اهميت خاصي برخوردارند و حفظ واشاعه ارزش هاي بجاي مانده از گذشته ،‌زمينه را براي همگرايي ملي فراهم مي سازد . امروزه استراتژي رسانه ملي براين است كه با حفظ تنوع قومي و فرهنگي به تداوم اجتماعي و فرهنگي جامعه كمك نمايد.شبکه هاي محلي علاوه بر ايفاي نقش ويژه در حفظ فرهنگ بومي و محلي و تقويت و تحکيم وفاق ملي ،جايگاه مؤثري در توسعه استان ها،پيگيري مطالبات و خواسته هاي مردم از مسئولين محلي،بيان گزارش مسايل و مشکلات منطقه اي در سطح کلان از طريق شبکه هاي سراسري،معرفي ظرفيت هاي منطقه اي و استاني،تقويت هنر هاي مربوط به رسانه و ارائه آن در سطح ملي و اطلاع

مديريت رسانه محلي پيچيدگي هاي خاص خود را دارد و بخاطر محدوديت هاي متعدد گهگاه دشوارتر از مديريت رسانه در سطح ملي است.صدا و سيماي مراکز استانها ؛ مينياتوري از همه فعاليتهاي رسانه ملي در همه ابعاد سياسي ،فرهنگي ،هنري، فني ،پشتيباني است

يکي از محورهاي مهم رسانه اي بحث وحدت ملي در چارچوب جغرافياي سياسي کشور است . در کشورهايي که مرکب از اجزاي به هم پيوسته اي متفاوت از نظر منطقه اي نژادي و دين و اعتقادي است اگر در جهت تثبيت همگرايي و تقويت محورها و مولفه هايي که مي توانند نهايتاً منجر به همگرايي بشوند تلاش نشود يقيناً به طرف واگرايي و گريز از مرکز به وسيله مناطق خواهد رف . اين قوانين و قانونمندي هم در زمان مشروطيت و هم در مسير تاريخ معاصر و هم بعد از انقلاب تجزيه شده است . هر وقت در حاکميت مرکزي مولفه ها و محورهاي وحدت دچار اشکال بشوند مناطق به طرف واگرايي پيش خواهند رفت . پس به عنوان يک اصل و هدف اين موضوع در رسانه مورد توجه بوده و هست .  

رساني به زبان محلي دارند که جذابيت هاي خاص خود را در استانها مي تواند داشته باشد

و در این میان صدا و سیمای آذربایجان شرقی به مرکزیت تبریز یکی از مراکز در این زمینه است.

 


+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 11:0 |
+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 10:54 |

مروري بر ديدگاه‌هاي هربرت شيلر Herbert Schiller

Herbert Schillerمكتب اقتصاد سياسي رسانه‌ها از سال 1969 تحت تأثير انديشه‌هاي هربرت شيلر، انديشمند فقيد آمريكايي، گسترش يافت. وي در آن سال با انتشار كتاب «وسايل ارتباط جمعي و امپراطوري آمريكا»، ابعاد سلطه جهاني آمريكايي را با تأكيد بر نقش قدرت فرهنگي رسانه‌ها مطرح كرد.

دالاس اسمايت درمورد اين كتاب مي‌گويد كه با چاپ اين كتاب براي اولين‌بار ساختار و سياست ارتباطات جمعي در ايالات متحده به‌طور جامع باتوجه به مهم‌ترين كاركرد آن – كاركردهاي اقتصادي و سياسي - به‌صورت انتقادي مورد بررسي قرار گرفت. (معتمدنژاد، 1377، ص 17) او در سال  1973 در كتاب "گردانندگان افكار"، چگونگي سوءاستفاده متخصصان نمايشگري‌هاي سياسي، تبليغات بازرگاني، ارتباطات جمعي و افكارسنجي ايالات متحده در جلب عقايد عمومي را آشكار كرد.

شيلر در سال 1976 در كتاب ارتباطات و سلطه فرهنگي، ريشه‌هاي استيلاي فرهگني و ارتباطي جهاني آمريكا و همچنين شرايط كنوني اين سلطه جهاني و شيوه‌هاي گوناگون آن‌را مطالعه كرده است. كتاب ديگر او حاكميت ملي و ارتباطات بين‌المللي نام دارد كه در سال 1979 انتشار يافت.

در اين كتاب او زيربناي اطلاعاتي شركت‌هاي چندمليتي، بين‌المللي شدن سرمايه و صدور مصرف، مداخله مستقيم در وسايل ارتباطي محلي از طريق شركت‌هاي چندمليتي، فن آوري رايانه‌اي و سيستم‌هاي اطلاعاتي و نقش آن در وابستگي كشورها را بررسي كرده است.

در سال 1981، كتاب ديگري با عنوان "چه كسي مي‌داند؟ اطلاعات در عصر 500 شركت بزرگ" را منتشر كرد و در آن از ديدگاه‌هاي خوشبينانه متفكران محافظه‌كار غربي، راجع به آثار اجتماعي و اقتصادي مثبت فن‌آوري‌هاي ارتباطي در جوامع كنوني و توصيف‌هاي اميدبخش آنان از عصر اطلاعات انتقاد كرد. شيلر در سال 1979 در كتاب ديگرش، "شركت تجارتي فرهنگ، قبضه بيان عمومي توسط مؤسسات سوداگري"، پس از بررسي مباني ايدئولوژيك عملكردهاي جهاني  مؤسسات بزرگ تجاري فرهنگي- اطلاعاتي، پيش‌نيازهاي ضروري براي معارضه با آنان را يادآوري كرده است.

قلمرو مورد علاقه شيلر،  اقتصاد سياسي ارتباطات است. او به عنوان بنيانگذار مكتب انتقادي اقتصاد سياسي ارتباطات، توجه خاصي به جايگاه سرمايه‌هاي مالي، انحصارهاي بزرگ تجاري و صنعتي، توليد كالاي انبوه فرآورده‌هاي فرهنگي و پيام‌هاي ارتباطي و پخش و توزيع آنها در بازار وسيع جهاني دارد.

كتاب ديگر او اطلاعات و اقتصاد بحران (1984) نام دارد كه در اين بخش از مقاله به گوشه‌هايي از آن اشاره مي‌شود. در اين كتاب، شيلر درصدد است تا منابع فناوري‌هاي نوين، نيروهاي مؤثر بر اختراع و كاربرد آنها و كساني را كه در اين ميان سود مي‌برند، به دقت مورد بررسي قرار دهد.

او به گونه‌اي فزاينده، به چگونگي تداخل متقابل مؤلفه‌ فرهنگي و محيط سياسي- اقتصادي توجه دارد. به نظر او، به ويژه  درجوامعي كه بازار صنعتي پيشرفته وجود دارد، مؤلفه‌ فرهنگي- اطلاعاتي، مؤلفه حاكم است، اما به شدت تحت تأثير عوامل سياسي- اقتصادي قرار دارد.

او نقطه افتراق مطالعات فرهنگي را با مكتب اقتصاد سياسي در اين مي‌بيند كه مكتب مطالعات فرهنگي مي‌خواهد محصولات منفرد صنايع فرهنگي را بررسي كند بي آنكه شرايط توليد آنها را در نظر گيرد، بنابراين مكتب مطالعات فرهنگي براي قدرت حاكم خطر چنداني ندارد.

اما مكتب اقتصاد سياسي، نهادهاي سرمايه‌داري را به مثابه ساختار تعيين كننده فرض مي‌كند. شيلر سعي دارد براي درك مسائل و شرايط نهادي واقعي، يك مبناي تجربي فراهم كند. مثلاً وقتي كه  تلويزيون ماهواره‌اي را بررسي مي‌كند، شرايط و تاريخ دقيق توسعه آن را مي‌كاود.

روش‌شناسي او يك نگرش نهادي مشتمل بر تاريخ، فناوري، سياست و اقتصاد است، يعني آميزه‌اي از عرصه‌هاي گوناگون تا براساس آنها شرايط كنوني و آينده را تحليل كند. همچنين روش ‌شناسي او نگرشي است كه نيروهاي ساختار موجود و حاكم و همين‌طور طبقات اجتماعي قابل شناسايي را در بر مي‌گيرد.

او مي‌گويد: من از منابع متعدد براي تفكر بهره مي‌جويم، اما به اقتصاد سياسي كلاسيك كه به ساختار طبقاتي توجه دارد، نزديك هستم. اين روش به من كمك مي‌كند تا دريابم چه كساني سود مي‌برند و چه كساني مي‌پردازند. (شكر خواه، 1371، ص 81)

به نظر شيلر، راه حل‌هاي فناورانه كه فاقد حسابرسي اجتماعي است، براي ميليون‌ها  انسان مخارج دهشتناكي در برخواهد داشت. او معتقد است كه ارزيابي افراد از تغييرات محيطي‌‌شان به يك بسيج اجتماعي منجر مي‌شود، منتهي در صورتي كه به ارزش‌هاي انساني و معيارهاي اجتماعي به عنوان ملاك‌هاي ارزيابي توجه شود.

او عقيده دارد كه ارزش‌هاي انساني و معيارهاي اجتماعي بايد در فرآيند تصميمات فناورانه- صنعتي گنجانيده شود و اگر چنين كاري صورت نگيرد، حركت پيوسته‌اي كه ممكن است شتاب گيرنده هم باشد، به سوي كاراتر كردن توليد خواهد رفت كه براي چندين هزار شركت فراملي در بردارنده سود هميشگي است.

چنين اتفاقي فقر و فلاكت هم به بار خواهد آورد؛ فقر و فلاكت براي رانده شدگان نظامي كه هم غير قابل انعطاف است و هم به پيامدهاي محاسبات اجتماعي بي‌توجه است.شيلر درك مردم را از آنچه در حال وقوع است، ضروري مي‌داند.

اما عقيده دارد اطلاعات به شكل كنوني، مردم را از واقعيت آگاه نمي‌كند زيرا اطلاعات به طرز ويژه‌اي به خدمت جنبه توليدي اقتصاد درآمده است، در خدمت پيشرفت شركت‌ها  و بخش خصوصي است، اطلاعات به اين دليل به كار گرفته شده تا مخالفت‌ها و انتقادها را به حداقل برساند و راه‌حل‌هاي جايگزين را انكار كند؛ راه‌حل‌هايي را كه ممكن است براي اين اقتصاد مبتني بر اطلاعات، سمت و سويي انساني ايجاد كند.

به اين ترتيب، تلاش در راستاي ايجاد يك جامعه اطلاعاتي مبتني بر كنترل‌هاي شركتي و سازماني، از يك خيابان دوطرفه عبور مي‌كند. يكي از اين مسيرها اقتصاد و مسير دوم آگاهي مردم است. وقتي حركت در مسير توليد شتاب مي‌گيرد، مسير دوم نيز كه آگاهي از آن مي‌گذرد، مورد توجه همزمان واقع مي‌شود.

شيلر از جريان مستمر و پرحجم اشاعه پيام‌هاي اقناع‌كننده از سوي شركت‌هاي چند مليتي براي پذيرش فناوري اطلاعات به مثابه كليد پيشرفت، انتقاد مي‌كند و مي‌گويد كه اين پيام‌ها تحت حمايت شركت‌ها، حجم متشابهي از تلاش‌هاي دولت آمريكا را در زمينه اطلاع‌رساني تشكيل مي‌دهند.

به نظر شيلر، درنتيجه چنين روندي، آنچه هست به عنوان تنها بينش غالب حاكم مي‌شود و بينش‌هاي جايگزين براي مردم و اقتصاد وجود نخواهند داشت. او با اشاره به گسترش نفوذ قدرت  و انديشه شركت‌ها، عقيده دارد كه در چنين شرايطي، محاسبه توان تجاري عملاً  معياري براي ارزيابي نيات و دستاوردهاي افراد شده است. (شيلر، 1375، صص13-9).

از مهم‌ترين روشنگري‌هاي نقادانه شيلر، آشكارسازي جنبه‌هاي اقتصادي- سياسي گسترش فناوري‌هاي جديد ارتباطي و اطلاعاتي در جهان معاصر است. او چندين ملاحظه كلي را به عنوان چارچوب‌هاي تحليل ارائه مي‌كند. از نظر او، مشخصه اصلي تكاپوي بين‌المللي براي دستيابي به فناوري پيشرفته الكترونيك، نقش مسلط جرياني است كه به شركت‌هاي فراملي (TNC)  معروف شده‌اند.

اگرچه دولت‌ها در تأمين مقوله پشتيباني نقش دارند، اما اين شركت‌هاي فراملي هستند كه اصلي‌ترين عنصر بخش فناوري اطلاعات را تشكيل مي‌دهند و به عنوان بازيگران اصلي، انتقال قدرت از دولت ملي به موجوديت فراملي را استمرار و شتاب مي‌بخشند.

فراملي‌ها براي مقابله با سياست‌هاي ملي كه از نظر آنها نامطلوب است، از طريق فناوري‌هاي اطلاعاتي و ارتباطي، قدرت خود را اعمال مي‌كنند. به نظر شيلر، نتيجه چنين وضعيتي، كشمكش‌هاي مربوط به حاكميت ملي، قلمروهاي فرهنگي، سياسي و اقتصادي خواهد بود.

نظر به اين كه فراملي‌ها با اتكا بر شبكه‌هاي ارتباطي جهاني بين شركت‌ها، در موقعيتي قرار گرفته‌اند كه مي‌توانند بر سر توليد، سرمايه‌گذاري، انتقال سرمايه و ساير تصميمات مربوط به اين عرصه‌ها، در يك گستره جهاني دست به عمل بزنند، هيچ تضميني وجود ندارد كه در برخورد منافع ملي و فراملي، منافع ملي حفظ شود.

به عقيده او، دسترسي به اطلاعات بيش از هر زمان ديگري به عامل ثروت و درآمد تبديل شده است، لذا شكاف درون جامعه ميان داراها و ندارهاي اطلاعات همانند شكاف بين ملت‌ها پيوسته عميق‌تر مي‌شود و كشورهاي كمتر توسعه يافته را بيش از پيش به جمع محدود توليد‌كنندگان، ذخيره‌كنندگان و فرستندگان اطلاعات وابسته مي‌سازد.

او مي‌افزايد: نيروهاي تحت كنترل فراملي، نظام‌هاي  دولتي را براي خصوصي‌سازي و تجاري شدن ارتباطات تحت فشار قرار داده‌اند. علت اين اعمال فشار اين است كه سه مقوله مورد توجه فراملي‌ها، مستقيماً  با مسئله حاكميت ملي برخورد دارد.

اين سه مقوله عبارتنداز مالكيت (كاربران شبكه‌ها بايد ابزار ورود خود را به شبكه‌ها داشته باشند و ترجيحاً سهمي از شبكه‌ را)، جريان اطلاعات (ابزارهاي ارتباطي بدون توجه به محتواي آنها بايد بتوانند از مرزهاي بين‌المللي عبور كنند.

تعرفه‌بندي و اخذ ماليات  در قبال اطلاعات، بايد بر حجم اطلاعات مبتني باشد و نه محتواي آن)، و مسئوليت (مديريت شبكه‌هاي جهاني در تقابل با آژانس‌هاي دولتي بايد در اختيار مالكان و گردانندگان شبكه‌ها باشد).

هربرت شيلر اصلي‌ترين پيامد خصوصي‌سازي امكانات و فرآيندهاي ارتباطي را تحميل معيار بازار مي‌داند. پيامد ديگر، واگذاري مسئوليت برنامه‌ها و بينندگان به شركت‌هاي فراملي است كه از طريق واسطه‌اي به نام آژانس تبليغاتي عمل مي‌كنند.

او با اشاره به گسترش همزمان رسانه‌ها، افزايش قدرت خريد مصرف‌كنندگان و گسترش استراتژي‌هاي تبليغاتي در سراسر جهان مي‌گويد: هدف اين است كه مصرف‌گرايي از نوع جاري در زندگي آمريكا را همه‌گير  كنند.

تشويق مصرف‌گرايي و توليد نامناسب كالاها و خدماتي كه قرار است در خدمت اين مصرف‌گرايي باشد، به برخوردهاي ناگهاني و بنيادين در جهان منجر مي‌شود. جهاني كه نيازهاي اساسي و وسيع آن بي‌پاسخ مانده است.

شيلر فروش سرسام آور سخت‌افزارهاي الكترونيك توسط كشورهاي صنعتي به كشورهاي خارجي را در راستاي كاهش بحران در متروپل‌هاي صنعتي مي‌داند و عقيده دارد كه چون كاربرد اين ابزارها در خدمت توسعه برنامه‌ريزي شده داخلي، هدفمند نيست، فقط كشورهاي رو به توسعه را درگير وام‌ها و نرخ‌هاي بهره آنها مي‌كند.

شيلر ترويج اين پيام‌هاي نويدبخش براي مردم جهان سوم را دروغ مي‌داند (كه فن‌آوري اطلاعات و استفاده از ابزارهاي ارتباطي، گام‌هاي بلند در فرايند توسعه خواهد بود)، زيرا خريد اين ابزارها نياز به سرمايه دارد و اين سرمايه بايد از طريق سيستم بانكداري بين‌المللي تأمين شود.

به‌نظر شيلر خريد فن‌آوري‌هاي نوين اطلاعاتي توسط كشورهاي جهان سوم، فقط جوابگوي بخشي از اشتهاي توليدكنندگان تجهيزات و سخت‌افزار در اروپا و آمريكاست و بنا به دلايل زير مشكلات جهان سوم را حل نمي‌كند:

  • تجهيزات خودكار بر روي وضعيت اشتغال كشورهايي با نيروي بيكار فراوان تأثير منفي دارد. زيرا نمي‌تواند توازن فن‌آورانه با نظام‌هاي اطلاعاتي شكل‌گرفته آن كشورها ايجاد كند.
  • نا برابري‌ها تشديد مي‌شوند و مزايا ناعادلانه توزيع مي‌شوند.
  • سرمايه‌گذاري خصوصي فراملي تقويت مي‌شود و مصرف‌گرايي را دامن مي‌زند.

شيلر ترويج فن‌آوري‌هاي نوين را در پوشش عصر اطلاعات تلاشي براي مهار جنبش‌هاي آزاديبخش ملي مي‌داند و مي‌گويد كه نظام‌هاي اطلاعاتي و ارتباطي در خدمت تجسس و مراقبت جهاني، استقرار سريع نيروهاي مسلح و نفوذ شركت‌هاي فراملي به بازارها درآمده‌اند و به سلاحي ايدئولوژيك تبديل شده‌اند.

او پس از ارائه اسناد و شواهد متعدد در اين خصوص نشان مي‌دهد كه بخش عظيمي از فعاليت و سهمي عمده از محتوا و اعتماد عمومي به «عصر اطلاعات»، ناشي از مناسبات ارتش آمريكا و آژانسهاي اطلاعاتي است.

به نظر او فن‌آوري‌هاي نوين اطلاعاتي به اين دليل اختراع شده، توسعه يافته و ارائه شده‌اند كه از مؤلفه بازرگاني سيستم جهاني حمايت كنند و شبكه ارتباطي نظامي جهانشمول را به قدرت تحميل‌كننده نهايي مبدل سازند.

شيلر تأكيد دارد كه بهره‌وري تجاري از ارتباطات دوربرد، بر اشتغال در بخش‌هاي خصوصي و دولتي تأثير مي‌گذارد و ماهيت شغل، و الگوي زندگي (متغيرهاي مربوط به خانه و ترتيبات و امور خانوادگي) را تغيير خواهد داد. آنچه تغيير نخواهد كرد، همانا مناسبات قدرت، مالكيت و سلسله مراتب مهارت خواهد بود.

به نظر او، اين ادعا كه «قابليت بالقوة خوب يا بد بودن ابزارها، توسعة آن را (به اميد آن كه جنبه مناسب اجتماعي آن به دست آيد) ضروري مي‌سازد، يا ناشي از بي‌اطلاعي از تاريخ است و يا اين كه از طريق محافلي كه منافع خاصي در اين زمينه دارند، دامن زده مي‌شود.

به تعبير شيلر، يك مدار الكترونيكي دنيا را به هم پيوند داده است تا در خدمت كنترل امور براي جامعة شركت‌هاي فراملي باشد. جريان داده‌هاي فرامرزي، در درون و بين اين غولهاي بازرگاني، بخش لاينفك نظام تجاري جهاني هستند. ساير شبكه‌ها باعث استحكام اين مناسبات و گسترش نفوذ نظام مزبور مي‌شوند.

هر چقدر اين شبكه‌هاي الكترونيك مستحكم‌تر شوند، احتمال تحقق خودمختاري ملي و تصميم‌گيري مستقل كم‌تر مي‌شود و امكان گشت‌زني و كنترل شركت‌ها در جهان سوم بيش از پيش تشديد مي‌شود. از جنبه داخلي و بين‌المللي، جاسوسي و نظارت مداخله‌گونه و بازاريابي، نتايج قطعي استفاده از فن‌آوري‌هاي ارتباطي هستند.

شيلر عقيده دارد كه سيستم‌ها و فرايندهاي پيشرفته ارتباطي به طرزي فراگير درخدمت تجارت و بازاريابي، قانون و نظم و سرگرمي‌هاي ايدئولوژيك قرار گرفته‌اند و وسايل ارتباط جمعي زمينه رواني اين تحولات را فراهم كرده‌اند.

رسانه‌ها از بسياري از شكل‌هاي ابزارين ارتباطات دوربرد در توليد خدمات خود (اعم از خبر، سرگرمي، درام، موسيقي و فيلم) بهره مي‌گيرند و براي همه، اين نكته را كه چرا به فن‌آوري‌هاي نوين احتياج داريم، تبيين و تحليل مي‌كنند.

در هنگامه جنگ منافع، رسانه‌هاي الكترونيك و چاپي، به‌عنوان بخشي از صنايع نوين اطلاعاتي، با استفاده از ظرفيت اطلاع‌رساني بالايي كه دارند به خوانندگان، بينندگان و شنوندگان مي‌آموزند كه چرا زرادخانه‌هاي عظيم به نفع همه هستند، چرا نيازهاي فقرا (ملت‌ها و مردم) را نبايد جدي گرفت و چرا آمريكا بايد رهبري جهان را داشته باشد.

شيلر تصريح مي‌كند كه عصر اطلاعات عبارتي بي‌مسمي و «انقلاب ابزارهاي ارتباطي» عبارتي بي‌معناست و نظام‌هاي اطلاعاتي به اين دليل از راه‌هاي مختلف توسعه يافته‌اند كه حافظ و ضامن منافع اقليتي ناچيز باشند، اقليتي كه ضررها را به اكثريت بزرگ تحميل كرده است.

او مي‌گويد نبايد باور كنيم كه از طريق توسعه نظام‌هاي ارتباطي، مي‌توان بر نابرابري‌هاي محلي، ملي و قومي غلبه كرد، زيرا اين ابزارگرايي‌ها و فرايندها، باعث عميق‌تر شدن تفاوت‌ها و نابرابري‌ها مي‌شود. تنها با تغييرات بنيادين در درون ملت‌ها و با تغيير و حذف مناسبات كهن و تحميلي اجتماعي است كه مي‌توان به بررسي مزايايي پرداخت كه ممكن است از كاربرد فن‌آوري‌هاي نوين ارتباطي حاصل شود. مسلماً كاربرد فن‌آوري‌ها در آن شرايط، به آنچه اينك به كار مي‌رود شباهت نخواهد داشت.

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 10:35 |


اسطوره مدرن چيست؟

ديدگاه بارت در انتقاد از فرهنگ طبقه متوسط ديدگاهي نشان شناسانه است. او با استفاده از اصول نشان شناسي و دقيق ترين روشهاي تجزيه و تحليل سعي دارد به كنه فرهنگ طبقه متوسط نفوذ كند و ماهيت تصاويري را كه رسانه ها با ظاهري زيبا و آراسته به جاي واقعيت به مردم عرضه مي دارند نمايان سازد . زماني كه سخن از دقايق و ظرايف به هنگام تجزيه و تحليل امري به ميان مي آيد. انتظار طبيعي شنونده آن است كه موضوع مورد تحليل موضوعي پيچيده ، ارزشمند و دور از ذهن باشد. آنچه كه بارت براي تحليل انتخاب كرده عبارت است از تبليغات رسانه اي كه در مورد معمول ترين امور زندگي روزمره صورت مي گيرد، از كالاهاي مصرفي مانند كره مارگارين گرفته تا عكس برخي هنرپيشگان، فيلمها و شوهاي تلويزيوني و روزنامه ها. دليل استفاده بارت از اين موارد آن است كه آنها بيش از هر پديده ديگري نمايانگر سوء استفاده ايدئولوژيكي اعمال شده توسط رسانه ها هستند.

قبل از هر گونه اظهار نظر ديگري در اين زمينه لازم است بدانيم نظريات بارت در مورد نشان شناسي دنباله سخنان سوسورو يكوبسون هستند. اين نظريات به پايه گذاري ساختار گرائي منجر شده ، تاثير به سزائي بر رهبران فلسفه مدرن فرانسه از قبيل دريدا) و فوكو گذاشته اند. البته بر خلاف سوسور كه زبانشناسي را بخشي از نشان شناسي مي دانست ، بارت معتقد است نشان شناسي بخشي از زبانشناسي است. بارت نشان شناسي را نه هدف خود مي داند ، نه جنبش ، و نه يك رشته درسي. به عقيده او نشان شناسي يك طرز تلقي و اهميت آن در عملي بودن آن نهفته است. از ديدگاهي نشان شناسانه ناخود آگاه بشر ، چنانچه غالبا پنداشته مي شود، مكاني پر رمزو راز ، مملو از اسرار و غير قابل نفوذ نيست. بلكه محصولي است ساخته دست فرهنگ. به عبارت بهتر ناخود آگاه ما دال نيست و مركزيت ندارد. مدلول است . دال آن، نشان ها و بايد و نبايدهاي موجود در فرهنگ هستند. بدين ترتيب تلقي ما از واقعيت امري قرار دادي و رمز گذاري شده و عبارت از قرار دادها ، رمز ها ( لازم به ذكر است كه رمز(Code) يكي از مفاهيم اساسي نشان شناسي و داراي بار فرهنگي است ) و نشان هاي اجتماعي است. اين پديده ساخت اجتماعي واقعيت نام دارد. واضح و مبرهن است كه قراردادها و رمزها بيشتر از طريق رسانه ها در اختيار طبقه متوسط قرار مي گيرد و در نتيجه واقعيت ايجاد شده كاذب و بيشتر به اسطوره شبيه است. فرهنگ طبقه متوسط از ديدگاه بارت زبانيست براي ارتباط . براي رهائي از اسطوره بايد از محدوده اين زبان خارج شد و با خلق لغات و اصطلاحات نو به گونه اي ديگر و از جنبه اي ديگر به واقعيت نگريست. با اين همه بايد به خاطر داشت كه به عقيده بارت چنين واقعيت از نو خلق شده اي نيز رمز گذاري شده است. به عبارت بهتر نه تنها واقعيت، بلكه هر آنچه كه تجربه مي كنيم قبلا توسط زبان رمز گذاري شده.

پس اسطوره عبارت است از نشان هائي كه بار فرهنگي بيشتري دارند و كلي ترند. بارت اين نشان ها را دال مرتبه دوم نيز مي نامد. هر چيزي را مي توان به عنوان يك اسطوره در نظر گرفت. به عنوان مثال در كشورمان ايران وجود حمام سونا و جكوزي در يك خانه دال اسطوره اي ثروت است. به عقيده او اسطوره نه مفهوم است نه طرز تفكر و نه شيء. اسطوره را مي توان يك نوع پيام تلقي كرد .اما بايد در نظر داشت كه در اين ميان آنچه اهميت دارد چكونگي رساندن اين پيام است. اسطوره محصول گفتار است نه زبان. هنگام بيان يك طرز تفكر ، زبان تنها و تنها نقش يك وسيله شفاف را ايفا مي كند كه از پشت آن مي توان طرز تفكر را ديد. پس مورد حائز اهميت بيشتر، مطلبي است كه قرار است بيان شود نه زبان و چگونگي بيان مطلب. يعني اينكه صورت و معنا را مي شود به راحتي از يكديگر تميز داد. هنگام بيان يك اسطوره چگونگي بيان و استفاده از زبان اهميت دارد زيرا از زبان بايد به گونه اي استفاده شود كه نشود مانند شيشه از پشت آن طرز تفكر سازنده پيام را تميز داد . در اسطوره يك نشان زبان شناختي به علاوه معناي مرتبه اول خود داراي يك معناي مرتبه دوم ميشود. اما نقش اسطوره آن است كه معناي مرتبه اول را چنان مغشوش سازد كه معناي مرتبه دوم آشكار شود و تاثير گذار. به عبارت بهتر ميان دال و مدلول تفاوتي مشاهده نشود تا اسطوره هر چه طبيعي تر جلوه كند. براي مثال بارت به تصوير روي جلد يك مجله اشاره مي كند. اين تصوير سرباز سياه پوستي را نشان ميدهد كه در حال سلام دادن به پرچم فرانسه است. معناي رديف اول اين تصوير آن است كه اين شخص يك سرباز است و در ارتش فرانسه خدمت مي كند. معناي رديف دوم آن اما، اقتدار امپرياليسم فرانسه است. در اينجا بين دال يعني سياه پوستي كه به پرچم فرانسه سلام مي كند و مدلول يعني اقتدار فرانسه تفاوتي وجود ندارد. اين امر به نوبه خود باعث مي شود خواننده ، شنونده يا بيننده اسطوره هر آنچه را كه در ظاهر مي بيند بدون توجه به پشت پرده قبول كند زيرا با اين اوصاف اسطوره نيازي به تفسير و توضيح ندارد و خود كاملا گوياست. دليل تاثير بسزاي اسطوره آن است كه چيزي را پنهان نمي كند. اما آنچه را كه مي گويد به گونه اي بيان مي كند كه بر ناخود آگاه اشخاص اثر گذار است. عملكرد اجتماعي اسطوره اينجا آشكار مي شود. نقش اسطوره تثبيت و حفظ فرهنگ طبقه متوسط است. اسطوره اين فرهنگ را چنان طبيعي جلوه مي دهد كه كس را ياراي چالش با آن نباشد.

از طريق نشان شناسي ميتوان به تحليل دقيق روند معني سازي پرداخت كه طبقه متوسط با استفاده از آن به فرهنگ خود طبيعتي جهاني ميبخشد. تفاوت واژه اي است كه در نشان شناسي مدرن اهميت بسزائي دارد. يعني از ديدگاهي نشان شناسانه تفاوت و عدم محدوديت در انتخاب ميان فرهنگهاي مختلف امري است مثبت و داراي ارزش. حال آنكه طبقه متوسط فرانسه سعي در سركوب كردن اين تفاوت دارد زيرا تنها فرهنگ خود را داراي ارزش ، غالب و جهاني بودن آنرا امري طبيعي مي داند. بدين ترتيب غرب گرائي طبقه متوسط تفاوت را كم كرده انتخاب را محدود مي كند چون ابزاري كه براي فهماندن و فهميدن در اختيار مي گيرد نيز محدود است.از اجداد اين ابزار همان فن بلاغت است كه در ايام كهن در يونان قديم به منظور متقاعد كردن مردم ايجاد شد و هم اكنون نيز وجود دارد. هدف فن بلاغت بيان حقيقت نيست. بلكه متقاعدکردن است. حتي اگر آن چيزي كه قرار است بدان متقاعد شويم كذب باشد.

مي دانيم كه از نظر سوسور و ديگر ساختار گرايان رابطه ميان دال و مدلول تصادفي است و جدائي اين دو ارزشمند تر از ارتباطشان. نيز بايد بدانيم كه طبق نظريات بارت ادبيات كهكشاني است از دال ها كه براي هر كدام مي توان مدلول هاي بيشمار در نظر گرفت و خواننده آزاد است هر گونه كه مي خواهد معنايشان را بسازد. ولي در ديدگاه طبقه متوسط چنانچه پيشتر گفته شد براي هر دال دقيقا يك مدلول وجود دارد و كليه اشكال كلام به سمت داشتن يك معنا رانده مي شوند. به دلايلي كه گفته شد فرهنگ طبقه متوسط داراي طبيعتي ضد نشان شناسي ساختار گرايانه بارت و در نتيجه محكوم است. بارت در كتاب خود به نام اسطوره شناسي ها به نقش خود به عنوان اسطوره شناس اشاره مي كند و مي گويد كه منتقد فرهنگي نيست .اما قصد دارد با عيان سازي نقش منفي اسطوره كه دروغ بزرگي است ، دنيا را به سوي فهم صادقانه و مثبت تري از واقعيت سوق دهد.

+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 11:57 |

از آنجاييكه معمولاً مولفه هاي فرهنگي كمتر بصورت عريان و نمايان قابل شهود هستند ، كاري كه بارت در حوزه فرهنگي انجام داده است يعني داشتن ديدي كنايي و روشي نكته بينانه، مي تواند براي مطالعات فرهنگي بسيار سودمند افتد.

همانطور كه توضيح داده شد بارت به بسياري از عناصر فرهنگي زندگي پيرامونيش با ديدي كنايي پرداخته و سعي داشته با طرز تفكر خاصي همه اين تحليلها را به نوعي به هم پيوند دهد.

بارت مولفه هاي فرهنگي مورد بررسي خود را اسطوره ناميده است . چرا اسطوره ؟ اسطوره نوعي گفتار است و پيامي را مي رساند كه ما در عصر خود اسطوره را نوعي پيام مخدوش نيز مي دانيم كه بارت همه اين معاني را مدنظر دارد.

از نظر بارت مولفه هاي فرهنگي مورد بررسي اش اسطوره هستند ‍، آنها پيامي را منتقل مي سازند اما اين پيام مخدوش است و وظيفه اسطوره شناس برملا ساختن تحريف ايجاد شده بدست اسطوره و كشف معناي پيام است. بايد بگويم آغاز تاملات بارت در اسطوره شناسي ها آن بود كه با حالتي عصبي مشاهده مي كرد كه روزنامه ها ، عكسها و فيلمها واقعيتي را كه تاريخي است ، بگونه اي عرضه مي كنند كه انگار چيزي طبيعي است ؛ (( من از اينكه مداوماً طبيعت و تاريخ خلط مي شدند در خشم بودم )). بنابراين او مي خواهد با تحليلي نشانه شناسانه ، اسطوره را كه زبان ايدئولوژيك بورژوازي است نقد كند .

نشانه شناسي (Semiligy) توسط فردينان دوسوسور در جريان تحقيقات زبان شناختي خود جعل كرد و متذكر شد كه اين علم مي بايست تحول يابد و به تحقيق درباره نشانه در هر جاييكه وجود داشته باد يعني عملاً  كل فرهنگ بشري بپردازد. ( تا پيش از اين نشانه شناسي مختص زبان شناسي بود و به ساير حوزه ها راه نيافته بود.) بارت جزو نخستين كساني بود كه دست به پايه ريزي اين علم زد و بديهي است كه از گفته هاي سوسور استفاده هاي بسيار كرد.

سوسور تحليل نشانه شناختي خود را در تقسيم بندي دوگانه استوار ساخت ؛ دال ، مدلول ، نشانه . يعني في المثل وقتي ما مي گوئيم يا مي نويسيم ((سگ)) ، در واقع به تصوير ذهني موجود چهاردست و پاي پشمالويي اشاره مي كنيم. سوسور آن صدا يا نقش را دال و آن تصوير ذهني را مدلول و جمع اين دو را نشانه ناميد. آنچه سوسور در كنار اين بدعتگذاري بر آن تكيه داشت اينكه ؛ رابطه دال و مدلول دلبخواه است.

بارت معتقد است ؛ اين امر دلالت اوليه (Primary Signification) نام دارد. اينك نشانه سگ كه در اين فرمولاسيون پديد آمده است خود مي تواند به سگ در مقام دال در دلالت ثانويه (secondry Signification) بدل شود و در نتيجه سگ در مقام مدلول در مرتبه دلالت ثانويه را موجب شود : يعني همان انسان عصبي و پرخاشگري كه با همه سر ناسازگاري دارد. بارت مدعي است كه در سطح دلالت ثانويه است كه اسطوره بوجود مي آيد ؛ بنابراين اسطوره (( نظام نشانه شناسانه مرتبه دوم )) است.

تفاوت كار بارت با سوسور در اين است كه از نظر بارت نه فقط زبان بلكه هر چيز ديگري مي تواند نشانه باشد. اعم از آنكه نوشتاري باشد يا تصويري يا عرفي. بنابراين اسطوره فرازباني است.

در نظام نشانه شناسانه بارت ، دال ؛ معنا- شكل Meaning-Form خوانده مي شود. مدلول ؛ مفهوم Concept ناميده مي شود و به نشانه ؛ دلالت Signification اطلاق مي گردد. بنابراين بارت فرمول مشهور سوسور يعني : دال / مدلول / نشانه را به اين فرمول تبديل مي كند : معنا- شكل/ مفهوم / دلالت.

سرباز سياهپوستي كه به پرچم فرانسه سلام نظامي مي دهد معنا-شكل است ، نيروي نظامي فرانسه مفهوم است ، و شكوه و بيطرفي امپرياليسم فرانسوي دلالت است. جملگي اينها در همان عكس گرد آمده اند.

بارت معتقد است كه دال اسطوره اي خود را به شيوه اي مبهم عرضه مي كند : دال هم معناست و هم شكل ، از يكسو پُر است و از سوي ديگر تُهي. معناي اين گفته آن است كه سلام نظامي جوان سياهپوست واقعيتي محسوس است و مهمتر از آن به تاريخ تعلق دارد. جوان سياهپوست قبل از آنكه وارد نظام شود زندگي خاصي داشته است كه چنين و چنان بوده است و اگر اسطوره به آن چنگ نيندازد ، كاملاً داراي معناست. منظور از بارت از پُربودن معناي دال اسطوره اي اشاره به همين تاريخمند بودن است . اما زمانيكه معنا به شكل مبدل مي شود تهي مي شود با بعبارت ديگر تاريخ مستتر در آن فقير مي گردد. اما آنچه بارت بر‌آن تاكيد دارد اين است كه شكل ، معناي اوليه را سركوب نمي كند بلكه آن را فقير مي سازد ، معناي اوليه نبايد بميرد زيرا كه شكل اسطوره مي بايست نيروي حياتي خود را از آن كسب كند و خود را در آن پنهان سازد. به همين سبب جوان سياهپوست نماد فرانسه نيست. او حضوري دارد كه غني و معصوم است اما در عين حال حضور او رامشدني است ؛ او نشان امپراتوريت فرانسه است.

نكته مهم اين است كه نسبت ميان دال و مدلول در نظام زباني دلبخواه است اما اين نسبت در اسطوره يعني نسبت ميان شكل و مفهوم دلبخواه نيست و انگيزشمند است. امپراتوريت فرانسوي همان انگيزش است كه پسِ پُشتِ اسطوره قرار دارد . بارت معتقد است كه مفهوم اسطوره اي ، تاريخ كاملاً جديدي خلق مي كند و اسطوره از اين طريق به جهان پيوند مي خورد. اين تاريخ جديد عبارت است از : تاريخ فرانسه و مخاطرات استعماري آن . 

البته آنچه بايد توجه شود اين است كه ؛ اگر عكس جوان سياهپوست را مجله اي چپي منتشر مي كرد احتمالاً منظور او نشان دادن حضور امپراتوريت فرانسوي و خدمت صادقانه فرانسويان جوان اعم از سياه و سفيد به آن نبود ، بلكه مسخره كردن چنين معنايي بود. سخن كوتاه آنكه اسطوره ابدي نيست.

در پايان يگانه طرح بارت براي مقاومت در برابر اسطوره عبارت است اسطوره اي كردن خود اسطوره. بعنوان مثال اگر شعر نوعي نظام نشانه شناسانه قهقرايي باشد (يعني آنچنان شفافيتي كه فاصله بين كلمه و شيئ از بين برود ) اسطوره اي كردن اسطوره نوعي حركت به پيش است يعني ساختن فرا-زبان مرتبه سوم. وي اقدام گوستاو فلوبر در كتاب ((بووار و پكوشه)) را از همينرو مي ستايد زيرا وي در سطح نشانه شناسانه درصدد ساختن اسطوره از اسطوره موجود زباني است و هدف او اين است كه اين اسطوره زباني را منهدم كند. تلاش فلوبر اگرچه از حيث نشانه شناسانه اقدامي براي برانداختن اسطوره است اما از حيث ايدئولوژيك چنين نيست ، زيرا فلوبر بورژوازي را فقط از حيث زيبايي شناسي چيزي كريه بشمار مي ‌آورد نه از جنبه هاي ديگر. بعدها بارت نكاتي در اين زمينه مي گويد : ناقدان اسطوره بايد در دو سطح نشانه شناسانه و ايدئولوژيك اسطوره را مورد نقد قرار دهند .

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 11:49 |
کارل مارکس  فیلسوف آلمانی – نظریه پرداز اجتماعی- سیاستمدار – و دانشمندعلوم اجتماعی –یکی از روشنگران وتئوریسن های مهم قرن 19 بود. وی مینویسد کسیکه میخواهد سرمایه داری را اصلاح کند- مدافع آن میشود. او پیرامون کارکودکان نیزگفته بود که کار کودکان تبدیل خون آنان به سرمایه است. ودرهرنظام اجتماعی یک قانون طبقاتی حاکم است و مقوله مرکزی جامعه – طبقه است.

 هیچ نویسنده ای مانند مارکس درطول 150سال گذشته اینهمه تاثیر روی خوانندگان نگذاشته است. زمینه کار او نظریه تغییروتحول اجتماعی است. بخشی از صاحبنظران لیبرال مدعی هستند که حتا اگر واژه جامعه شناس آنزمان مرسوم بود اوخودرا جامعه شناس نمیدانست بلکه فیلسوف و اقتصاد دان. درپایان عمر گویا او خودرا فقط اقتصاددان بحساب می آورد. وی اهداف اصلاحگرایانه را تعقیب نمی نمود بلکه در تمام طول عمر در عشق انقلاب اجتماعی کوشش نمود. محققین دانشگاهی امروزه مارکس را یکی از کلاسیکهای علوم اجتماعی بحساب می آورند.

  مارکس درپاریس شاهد انواع سوسیالیسم بود ولی برای سوسیالیسم انقلابی تصمیم گرفت. تئوری مارکس حاوی خصوصیات انقلابی است که خیلی از شکلهای تحول اجتماعی از جمله اصلاحات و سوسیال دمکراسی را نفی میکند. وی اشاره میکند که مبارزه طبقاتی دعوا و اختلاف شخصی نیست که بتدریج موجب تحولاتی شود بلکه مبارزه ای است بنیادین برای هستی یا نیستی یک طبقه . مارکس غالب اوقات عمرخودرا صرف تجزیه و تحلیل نظام کاپیتالیسم نمود. او طبقه کارگر مزدبگیررا پرولتاریا نامید و در کتاب مانیفست کمونیسم نوشت که تحول و تغییر آزاد هر شخصی شرط تحول و تغییر همه انسانهای آن جامعه است.او کمونیسم را جامعه غیرطبقاتی نامید که درآن عدالت و برابری اجتماعی سیاسی و اقتصادی حاکم باشد. در نظراو روابط تولید شامل : سازماندهی کار- روابط انسانها با یکدیگردر جریان تولید- روابط مالکیت حاکم دریک دوره خاص میباشد . روبنا را او "آگاهی متفکرانه" نامید که شامل:افکار-ایدهها-و تئوری ها- است.

  مارکس جوان یکی از هگل گرایان ماتریالیست بود که با عنوان شاعری رمانتیک و ژورنالیستی شجاع و جنجال برانگیز آغاز کرد و بعدها کوشید تانظرات هگلی را تبدیل به یک تئوری شناخت قدرت سیاسی و اقتصاد نماید. اگر برای هگل بهشت روی زمین - در دولت پروس بود – برای مارکس یک جامعه بی طبقه توحیدی ! هگلی که مدعی بود پایان غم انگبزتاریخ را میشناسد برای مارکس در تمام طول عمر متفکری مهم باقی ماند. مارکس دربرخورد باهگل گفته بود که او خود ولی نوستالژی زمان حال دارد و نه صیر انتظار روز قیامت . وی به طنز نوشت که رابطه فلسفه با مطالعه جهان واقعی مانند رابطه استمناء با عشق جسمی حقیقی است!.مارکس مخالف نظرهگل پیرامون آشتی ایده با واقعیت دردولت بود.ادعا میشود که اگرخواننده نظریه تحول مارکس راازاقتصادگرایی و هگل شنا سی اش آزاد کند-آن یک وسیله تجزیه و تحلیل کننده علمی قوی است.در رابطه با بیگانگی علوم اجتماعی با هگل گرایی گفته میشود که کسیکه در سنت کانت و پوپر باشد به عنصر ماهیت و سرنوشت شناسی آثار مارکس باور نخواهد داشت.

  مارکس دردانشگاه حقوق-فلسفه-ادبیات- و تاریخ هنر خوانده بود.موضوع پایاننامه دکترای اودرسال 1841 " فرق بین فلسفه طبیعی اپیکور و دمکریت " بود. وی درآغاز علاقه خاصی به ماتریالیسم باستان و ایده آلیسم آلمانی داشت . او فیلسوف به معنی سقراطی نبود که به جستجوی حقیقت صوری –مجازی – و آبستراکت بپردازد. مارکس هر فلسفه ای را نوعی ایدئولوژی به شمارمی آورد. بدین سبب بی دلیل نبود که او ایده آلیسم آلمانی را ایدئولوژی آلمانی نام نهاد. او کوشید تا با کمک :سوسیالیسم اتوپیستی فرانسوی – دیالکتیک هگلی – آته ایسم فویرباخی – والاهیات سکولار – نظریه ای بنیادین علیه ایده آلیسم کشف کند که یک ایدئولوژی مبارزاتی ماده گرایانه باشد.  اوسالها به مبارزه با جپ های هگلی مانند فویرباخ- برنو- باور- و اشتیرنر پرداخت. وی پیرامون کتاب "تشکیل انواع و نژادها"ی داروین گفته بود که آن کتاب حاوی پایه و اساس تاریخ طبیعی برای نظراتش بود. ماتریالیسم دیالکتیک یک سیستم فلسفی است که هوادران آن حدو یک قرن مدعی صحت و اعتبار جهانی آن هستند . محافل لیبرال مدعی شدند که اقتصادگرایی مارکس را هواداران او معمولا ماتریالیسم مینامند.

منقدین مارکسیسم مدعی هستند که تئوری مارکس اگر متافیزیک نباشد حداقل آبستراکت و صوری است .آنان خوشحالند که بقول خود انقلاب 1989 ضداستالینیسم گرایی سرانجام به شبح مارکسیسم دراروپا پایان داد. گرچه اعتراف میکنند که نظرات اتوپیستی مارکس یکی از مهمترین ایدئولوژیهای جهان بود و شکایت میکنند که تاکنون غالبا بجای تکامل و آزمایش تئوری مارکسیسم کوششی فقط برای تفسیر جدید از آن شده است.درنظرآنان خصوصیت انقلابی یک تئوری جای خودرا به جنبش اراده گرایانه مانند جنبش دانشجویی سال 1968 داد. براساس نظرآنان تفسیر عامیانه یا مبتذل مارکسیسم که فقر اجتماعی را با دوره آخرالزمان می بیند- تداعی کننده یک عقیده قدیمی مسیحی است . و غالب انقلابات در کشورهایی بودند که نه انقلاب صنعتی و نه انقلاب بورژوایی را تجربه کرده بودند.

   کتاب کم حجم "مانیفست کمونیسم" حاوی برنامه سیاسی جنبش انقلابی پرولتاریا است. آن را میتوان کتابی در حوزه سیاسی بحساب آورد . این کتاب برنامه یک جنبش توده ای بین المللی است که تاکنون حداقل به دویست زبان زنده جهان ترجمه گردیده .

   گرچه اکنون مارکس را یکی ازجامعه شناسان کلاسیک بحساب می آورند ولی ماکس وبر اندیشمند دیگر آلمانی را قهرمان اصلی رشته جامعه شناسی مدرن بشمار می آورند. منظور ماکس وبر درآثارش انتقاد ازمارکس بود و میگفت که باید به روح پروتستانتیسم برای تحول سرمایه داری یک نقش مرکزی داد چون خلاف نظر مارکس- دین نه تنها تریاک برای خلق نبود بلکه ویتامینی ! مهم برای آن شد .اشخاصی یافت میشوند که آثار وبر را جوابی به مارکس می بینند و گروهی دیگر معتقد اند که مارکس برای وبر فاقد اهمیت مهم روشنفکری بود. و هواداران ماکس وبر مدعی هستند که تئوری تحول اجتماعی مارکس گرچه نبوغ آمیز بود ولی کاربرد محدودی داشت .

  مارکس شخصا تجربه انقلاب صنعتی انگلیس و انقلاب فرانسه را بطورزنده درخاطر داشت.اودراصل درتئوری خود قبل ازهرچیز به انقلاب بورژوایی فکرمیکرد.دراین رابطه سئوال میشود که آیاانقلاب فرانسه رامیتوان معلول مبارزه طبقاتی دانست؟ به انقلاب دوگانه بورژوازی یعنی انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتی که هردو دریک کشور واقع نشده اند – معمولا توجه تحقیقاتی نمیشود – چون انقلاب فرانسه موجب صنعتی شدن – و انقلاب صنعتی انگلیس محصول مبارزه طبقاتی نبودند. درتمام طول عمر مبارزاتی-هدف هومانیستی مارکس انتقاداز کمبودهای جامعه بورژوایی-دولت-و کلیسا- بود.

  مارکس مینویسد که پرولتاریا بایدکوشش کند تا ایدههای بورژوایی را که هنوز عملی نشده اند-عملی نماید –ازآنجمله: آزادی 0 هومانیسم-عدالت- عقلگرایی . و آزادی و نجات پرولتاریا نتیجه عملی نمودن فلسفه است . مغز این نجات و برابری باید فلسفه باشد و قلب آن- پرولتاریا است. پرولتاریا نه تنها یک فرم اقتصادی رانمایندگی میکند بلکه یک جامعه صنعتی بدون مبارزه طبقاتی را آرزو می نماید. در حین مبارزه طبقاتی-درپایان طبقه حاکم شروع به انحلال میکند و گروهی از روشنفکران آن طبقه به طبقه جدید و پیروز می پیوندند- گرچه پیروزی طبقه حاکم جدید- همزمان آغاز مبارزه و اختلافی جدید نیز است. باید اشاره نمود که پرولتاریا درکشورهایی که کشاورزی دهقانی به حداقل خودرسیده باشد بوجود می آید. بااینهمه انقلاب روسیه تنها انقلابی بود که برپایه نظریه مارکس بوقوع پیوست . شعار مشهور لنین یعنی "سوسیالیسم یعنی شوراها بعلاوه برقی شدن مملکت" به معنی حکومت شورایی به اضافه تحقیقات و پیشرفت صنعتی بود. شاید بدین دلیل این شعار درکشورهای جهان سوم هنوز که هنوز است مورد توجه مبارزان اجتماعی میباشد.

 دو اثر مهم دیگر مارکس – کتاب سرمایه و کتاب ایدئولوژی آلمانی بودند. ایدئولوژی آلمانی اورا محققین پایه و اساس تمام افکار بعدی وی بحساب می آورند. و کتاب سرمایه کتابی است فلسفی که زیر عنوان "نقداقتصادسیاسی" را نیز حمل مینمود. این کتاب سه جلدی حدود 1757 صفحه را در خود جا داده است .

  مارکس نویسنده و روزنامه نگاری بود که سالها برای گروههای سوسیالیستی تبلیغ نمود. وی بعنوان ژورنالیست درلندن برای مطبوعات آمریکایی-انگلیسی-اتریشی- وآلمانی مقاله نوشت. او بعدها نه تنها روی متفکران مکتب فرانکفورت بلکه روی جنبش دانشجویی بین المللی نیز تاثیرگذاشت .

  

+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 11:48 |
از نظر هگل‌ ديالكتيك‌ به‌ درگيري‌ در بحثي‌ ميان‌ دو متفكر، يا حتي‌ انديشه‌ي‌ يك‌ متفكر به‌ موضوع‌ مورد بررسي‌اش، مربوط‌ نمي‌شود. او ديالكتيك‌ را به‌عنوان‌ يك‌ روش‌ در تحقيق‌ امور معرفي‌ نمي‌كرد، بلكه آن‌ را تكاملِ‌ در خود و به‌طور مستقلِ‌ (گونه‌اي‌ از خود فراتر رفتنِ) موضوع‌ مورد بررسي‌ مي‌دانست، موضوعي‌ كه‌ مي‌تواند به‌عنوان‌ مثال‌ يك‌ شكل‌ آگاهي‌ يا يك‌ مفهوم‌ باشد. ديالكتيك‌ هگلي‌ نظريه‌اي‌ است‌ درباره‌ي‌ پيشرفت‌ موضوع‌ استوار به‌ تناقض‌هايي‌ كه‌ هر چند نخست‌ تركيب‌ناپذير مي‌نمايند، اما سرانجام‌ با هم‌ جمع‌ مي‌شوند، و شكلي‌ تازه‌ و پيشرفته‌تر مي‌يابند. اين‌ ديالكتيك‌ سه‌ مرحله‌ دارد: 1) يك‌ مفهوم‌ يا مقوله‌ هم‌چون‌ شكلي‌ ثابت، به‌ دقت‌ تعريف‌شده‌ و مستقل‌ از مفاهيم‌ يا مقوله‌هاي‌ ديگر به‌ نظر مي‌آيد. در فلسفه‌ي‌ هگل‌ اين‌ مرحله‌ي‌ فهم‌ است. 2 ) وقتي‌ به‌ اين‌ مفهوم‌ يا مقوله‌ مي‌انديشيم‌ ديگر شكلي‌ ثابت، تعريف‌شده‌ و قطعي‌ ندارد بلكه‌ به‌ صورت‌ دو يا چند مفهوم‌ يا مقوله‌ ظاهر مي‌شود كه‌ با هم‌ متناقض‌اند و اين‌ مرحله‌ي‌ خرد منفي‌ يا نقادانه‌ است. 3) نتيجه‌ي‌ اين‌ ديالكتيك‌ پيدايش‌ مفهوم‌ يا مقوله‌اي‌ جديد و برتر يا پيش‌رفته‌تر است‌ كه‌ نخست‌ به‌ نظر مي‌رسد شامل‌ همان‌ مفهوم‌ها يا مقوله‌هاي‌ پيشين‌ است‌ اما تناقض‌ آن‌ها رفع‌ شده‌ است. در واقع‌ مفهوم‌ يا مقوله‌اي‌ جديد متولد شده‌ است. اين‌ مفهوم‌ يا مقوله‌ي‌ جديد نتيجه‌ي‌ ?وحدت‌ تناقض‌ها? است، و اين‌ مرحله‌ي‌ خرد تعمقي‌ يا اثباتي‌ است. هگل‌ به‌ فراشدي‌ معتقد بود كه‌ در آن‌ هر حكم‌ اثباتي‌ نفي‌ مي‌شود و از تركيب‌ آن‌ اثبات‌ و نفي‌ حكم‌ اثباتي‌ تازه‌اي‌ ساخته‌ مي‌شود كه‌ اين‌ يكي‌ هم‌ باز نفي‌ مي‌شود و فراشد ادامه‌ مي‌يابد. اين‌ همه‌ در بندهاي‌ 79 تا 82 جلد نخست‌ كتاب‌ هگل‌ دانش‌نامه‌ علوم‌ فلسفي‌ (1817) آمده‌اند، و يادآور كار بزرگ‌ فلسفي‌ او علم‌ منطق‌ (1812) نيز هستند كه‌ در فصل‌ نخست‌ آن‌ از هستي، نيستي‌ و شدن‌ چون‌ سه‌ گانه‌اي‌ فلسفي‌ ياد شده، و شدن، "وحدت‌ تناقض‌ها" معرفي‌ شده‌ بود. هگل‌ در هر فراشد تكاملي‌ هم‌نهاده‌ (سنتز) را نتيجه‌ي‌ تركيب‌ نهاده‌ (تز) و برنهاده‌ (آنتي‌تز) مي‌ديد. بسياري‌ از نويسندگان‌ معتقدند كه‌ درك‌ هگل‌ از ديالكتيك‌ به‌ قلمرو خرد منحصر مي‌شد و او ديالكتيك‌ را در حد ?در خود تمايزساختن?، ?از خود انتقاد كردن? و سرانجام‌ ?پيشرفت‌ دروني‌ خرد? مطرح‌ مي‌كرد. ولي‌ من‌ با برداشت‌ مايكل‌ اينوود(Michael Inwood) در صفحه‌ي‌ 82 كتاب‌ او "واژه‌نامه‌ي‌ هگل" (A Hegel Dictionary, Oxford, 1992.)‌ موافق‌ام‌ كه‌ از نظر هگل‌ "ديالكتيك‌ فقط‌ مشخصه‌ي‌ مفاهيم‌ نبود بلكه‌ مشخصه‌ي‌ چيزهاي‌ واقعي‌ نيز بود." اين‌ برداشت‌ البته‌ نقد ماركس‌ و انگلس‌ را كه‌ ديالكتيك‌ هگل‌ را به‌ روشي‌ در فهم‌ تكامل‌ ايده‌ها كاهش‌ مي‌دهند نادرست‌ مي‌نماياند. مثال‌ مشهور هگل‌ در پيش‌گفتار "پديدارشناسي‌ روح‌" كه‌ تكامل‌ جوانه‌ به‌ گل‌ را پيش‌ مي‌كشد مثالي‌ است‌ از امري‌ يا حركتي‌ واقعي‌ و نه‌ از تكامل‌ ايده‌ها. از نظر هگل‌ ديالكتيك‌ چيزها و رويدادهاي‌ طبيعي‌ مستقل‌ است‌ از ديالكتيك‌ انديشه‌ي‌ ما درباره‌ي‌ آن‌ها، و اين‌ جنبه‌ي‌ امروزي‌ بحث‌ هگل‌ را نشان‌ مي‌دهد. تكرار مي‌كنم‌ كه‌ ديالكتيك‌ از نظر هگل‌ يك‌ "روش"‌ نيست. يعني‌ ابزاري‌ نيست‌ كه‌ يك‌ متفكر براي‌ تحقيق‌ در مورد موضوعي‌ به‌ كار گيرد، بلكه‌ نظريه‌اي‌ درباره‌ي‌ فراشد يا ساختار متحول‌ و تغييرپذير دروني‌ موضوع‌ (يعني‌ تكامل‌ آن) است. به‌ شكرانه‌ي‌ كار فلسفي‌ هگل‌ ما مي‌توانيم‌ ديالكتيك‌ را هم‌چون‌ فراشد حل‌ شدن‌ تعارض‌هاي‌ مفهومي‌ و اجتماعي‌ بدانيم. يعني‌ مناسبات‌ دروني‌اي‌ را درك‌ كنيم‌ كه‌ به‌ دليل‌ تعارض‌ها (و درواقع‌ تركيب‌ امور متناقض‌ و نفي‌ در نفي) منجر به‌ تعالي‌ وجه‌ انديشه‌ يا شكل‌ زندگي‌ مي‌شوند. اين‌ تعالي،‌ شكل‌ پيشرفت‌ و تكامل‌ دارد اما به‌ معناي‌ فراشدي‌ نيست‌ كه‌ مدام‌ و به‌طور پيگير در حال‌ پيشرفت‌ باشد. پيشرفت‌ در تماميت‌ حركت‌ نهفته‌ است‌ و در هر لحظه‌ مي‌تواند قابل‌ مشاهده‌ يا استنتاج‌ و اثبات‌ نباشد. با وام‌ گرفتن‌ تمثيل‌ مشهور هگل‌ يعني‌ ?اديسه‌ي‌ روح? مي‌توان‌ پيشرفت‌ را حركتي‌ يا سفري‌ به‌ سوي‌ مقصود و هدفي‌ نهايي‌ دانست. اما مسير اين‌ حركت‌ تك‌خطي‌، مدام‌ پيش‌رونده‌ نيست. انگار مسافري‌ توقف‌ كند و حتي‌ به‌ عقب‌ برگردد و دوباره‌ حركت‌ به‌ جلو را آغاز كند. در اديسه‌ي‌ هگلي‌ سرانجام‌ به‌ مقصد مي‌رسيم‌ اما بارها اجزا مسير را پيموده‌ايم.

‌? ماركس‌ چه‌ تحولي‌ در ديالكتيك‌ هگل‌ به‌ وجود آورد؟

‌? ‌ماركس‌ در پس‌گفتار به‌ چاپ‌ دوم‌ سرمايه‌ (1873) نوشته‌ كه‌ روش‌ ديالكتيكي‌ او به‌ گونه‌اي‌ بنيادين‌ با روش‌ ديالكتيكي‌ هگل‌ تفاوت‌ دارد. به‌ نظر او هگل‌ ديالكتيك‌ را به‌ حركت‌ تكاملي‌ ايده‌ها محدود مي‌كرد، چون‌ ايده‌ها را آفريننده‌ي‌ واقعيت‌ مي‌شناخت، در حالي‌ كه‌ بايد ايده‌ها را نتيجه‌ي‌ تكامل‌ امور مادي‌ و واقعي‌ (و مناسبات‌ راستين‌ اجتماعي) دانست و درنتيجه‌ ديالكتيك‌ را به‌ عنوان‌ روشي‌ براي‌ فهم‌ تناقض‌هاي‌ ملموس‌ و موجود زندگي‌ اجتماعي‌ مطرح‌ كرد. از نگاه‌ ماركس، هگل‌ به‌ اين‌ دليل‌ ديالكتيك‌ را رازآميز كرده‌ بود كه‌ سرش‌ را بر زمين‌ نهاده‌ بود و دنيا را باژگونه‌ مي‌ديد. بايد او را دوباره‌ روي‌ پاهايش‌ ايستاند تا دنياي‌ واقعي‌ را ببيند. ماركس‌ پيش‌تر، در پيش‌گفتار كتاب‌ درآمدي‌ به‌ نقد اقتصاد سياسي‌ (1859) اين‌ نكته‌ را مطرح‌ كرده‌ بود كه‌ دگرگوني‌ها و تكامل‌ فراساختار اجتماعي، سياسي، فكري، هنري‌ و ... (كه‌ در ترجمه‌هاي‌ فارسي‌ ?روبنا? خوانده‌ شده) در تحليل‌ نهايي،‌ نتيجه‌ي‌ دگرگوني‌ها در بنياد اقتصادي‌ هستند (كه‌ به‌ ?زيربنا? ترجمه‌ شده.) بنياد اقتصادي‌ هر جامعه‌ مناسبات‌ توليدي‌ مستقر در آن‌ (به‌ زبان‌ حقوقي: مناسبات‌ مالكانه) است. كليد فهم‌ تكامل‌ تاريخي‌ جوامع‌ بشري‌ دقت‌ به‌ شيوه‌ي‌ دگرگوني‌ مناسبات‌ توليدي‌ است. بايد دانست‌ كه‌ چگونه‌ مناسبات‌ توليدي‌اي‌ كه‌ موانعي‌ در راه‌ پيشرفت‌ نيروهاي‌ توليد هستند از ميان‌ مي‌روند و جاي‌ خود را به‌ مناسباتي‌ تازه‌ مي‌دهند. اين‌ دقت‌ به‌ بنياد اقتصادي‌ و مناسبات‌ توليد نتيجه‌ي‌ بينش‌ ماترياليستي‌ ماركس‌ بود، و با بحث‌هاي‌ مدرسي‌ درباره‌ي‌ تقدم‌ و تأخر ماده‌ و آگاهي‌ تفاوت‌ داشت. ماترياليسم‌ ماركس‌ (چنان‌‌كه‌ خود او در ?نهاده‌هايي‌ در انتقاد به‌ فويرباخ? مطرح‌ كرد) طبيعت‌گرايانه، جزمي‌ و مكانيكي‌ نيست، بلكه‌ براي‌ زندگي‌ فكري، اجتماعي‌ و تاريخي‌ انسان‌ ارزش‌ قائل‌ است‌ و آن‌ را ناديده‌ نمي‌گيرد. درك‌ ماركس‌ از ديالكتيك‌ نيز به‌ اين‌ معناي‌ خاص‌، دركي‌ ماترياليستي‌ است. يعني‌ ديالكتيك‌ روش‌ فهم‌ تكامل‌ ناشي‌ از وحدت‌ تناقض‌ها است‌ و اين‌ همه‌ در تماميتي‌ تاريخي‌ (تاريخ‌ انسان‌ كه‌ تاريخ‌ پيكار طبقاتي‌ است) معنا دارند. اصطلاح‌ ?درك‌ ماترياليستي‌ از تاريخ? كه‌ در ايدئولوژي‌ آلماني‌ آمده‌ راهنماي‌ شيوه‌ي‌ بيان‌ ديگري‌ است، درك‌ ماترياليستي‌ از ديالكتيكِ‌ تاريخ. الگوي‌ مورد نظر ماركس‌ در بررسي‌ و فهم‌ تاريخِ‌ انسان‌ فرض‌ وجود رشته‌اي‌ از وجوه‌ توليد است‌ كه‌ هر كدام‌ بنا به‌ تناقض‌هايي‌ كه‌ پديد مي‌آورند (و راه‌

را بر رشد نيروهاي‌ توليد يعني‌ نهادهاي‌ اقتصادي، نيروي‌ كار، شيوه‌هاي‌ توليد و تكنولوژي‌ مي‌بندند) جاي‌ خود را به‌ ديگري‌ مي‌سپارند. انسان‌ها از كمونيسم‌ آغازين‌ گام‌ به‌ جامعه‌هايي‌ باستاني‌ نهادند كه‌ به‌ طبقات‌، شكافته‌ شده‌ بودند. آنان‌ در اين‌ جامعه‌هاي‌ طبقاتي‌، تاريخ‌ خود را مي‌ساختند اما نه‌ در شرايط‌ گزينش‌ آزادانه‌ي‌ خودشان، بلكه‌ در محدوده‌اي‌ از امكانات‌ موجود كه‌ در آن‌ محصولات‌ ذهني‌ توليد انسان‌ در برابر او هم‌چون‌ ابژه‌هايي‌ بيگانه‌ ظاهر مي‌شدند. وجوه‌ توليد گوناگون‌ كه‌ استوار بر اين‌ شكاف‌ طبقاتي‌ بودند (و هستند) توانايي‌ راستين‌ انسان‌ را نمايان‌ نمي‌كنند، بلكه‌ او را از فراشد كار و توليد، محصول‌ كارش، ديگران، و از خودش‌ بيگانه‌ مي‌سازند. در جامعه‌ي‌ كمونيستي‌ آينده‌ است‌ كه‌ انسان‌ به‌ معناي‌ واقعي‌ كلمه‌ انسان‌ خواهد بود و تاريخ‌ راستين‌ او آغاز خواهد شد. فراشد جاي‌گزيني‌ كمونيسم‌ آغازين ـ پي‌رفت‌ جامعه‌هاي‌ طبقاتي ـ كمونيسم‌ راستين، فراشدي‌ ديالكتيكي‌ است. هم‌چنين، كشف‌ تناقض‌هاي‌ بنيادين‌ (زيربنايي) يعني‌ تضاد ميان‌ رشد نيروهاي‌ توليد و شكل‌ موجود مناسبات‌ طبقاتي‌ و مالكانه‌ نيز ديالكتيكي‌ است

+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 11:46 |

آلتوسر و ماركسيسم

شاخص کار لویی آلتوسر، ماهیت تأکیدش بر کار مارکس است. نظر آلتوسر این است که بیشتر مارکسیست‌ها کار مارکس را به درستی تفسیر نکرده‌اند؛ آلتوسر می‌خواست با آن‌چه که به اعتقاد او «درست»‌خوانی آثار مارکس است، از پس این مسأله برآید.(ریتزر، جورج؛ 219: 1384) آلتوسر در واقع نه مارکسیست، نه ارتدوکس، نه تجدیدنظر طلب، نه سوسیال دموکرات و نه استالینیست بود، بل‌که ادعا می‌کرد که نظریه‌ی مارکسیستی را به پایه‌ای علمی که به نظر او خالی از هر گونه جریان یا عنصر ایدئولوژیکی است، برکشیده است.(ثابت‌سعیدی، شهرزاد؛ ‌اینترنت) لوئي آلتوسر رسالت خود را پیراستن اندیشه‌های مارکس از غبارهای اومانیستی، تاریخ‌گرایی، کلیّت‌گرایی، و اقتصاد‌باوری می‌دانست که از دید او به غلط به آثار مارکس نسبت داده می‌شود. بازخوانی دقیق آثار مارکس توسط او به مناقشات فراوانی منتهی شده است. اما آشکارا صورت بندی و مفهوم‌پردازی ایدئولوژی و ساختار و نحوه‌ی عملکرد آن در جوامع معاصر، سهم قابل توجهی در نظریه‌پردازي معاصر داشته است. (کلیگز، ‌مری؛ اینترنت)
آن مارکسیست‌هایی که مارکس را یک ساختارگرا می‌دانند، بر کارهای آخرین‌اش، به ویژه سرمایه تأکید می‌ورزند. آلتوسر بحث «دو مارکس»‌را پیش کشید. رويکرد آلتوسر به مارکس چنان است که اکيداً ميان «مارکس جوان» و «مارکس ميان‌سال» تفاوت قايل مى‌شد، چرا که به زعم او تنها آثار پسينی مارکس به معنای دقيق کلمه برخوردار از ملاک‌های علمی‌اند. بدين ترتيب او در سنت ساختار‌گرايى فرانسوی قرارگرفت و بر اين نظر بود كه فلسفه و فلسفه‌ى علم را بايد در آثار پسينی مارکس جستجو كرد، يا به عبارت ديگر او مى‌خواست از طريق ساختارگرايى، ماترياليسم تاريخی را با تحولات تازه‌ی علوم هم‌ساز كند. بدين منظور نقد اقتصاد سياسی مارکس را چنان بازنويسی کرد تا از مؤلفه‌های ناظر بر فلسفه‌ی تاريخ بی‌نياز گردد («برای مارکس»، «کاپيتال را بخوانيم»، هر دو در سال ١٩٦٥). آلتوسر از اواسط سال‌های ٧۰ قرن گذشته پاره‌ای از برنهادها يا تزهايش را مورد تجديد نظر قرار داد، به‌گونه‌ای که نظرگاه مبتنی بر طبقات را برجسته‌تر ساخت تا بر پايه‌ی آن انسان‌گرايی و تاريخى‌گری غربی را نه به مثابه جهان‌بينی‌های فلسفی و علمیِ منسوخ مورد انتقاد قرار دهد، بل‌که آن‌ها ‌را به منزله‌ی بيان فلسفی مبارزه طبقاتی مختص طبقه بورژوايی، ميان ماترياليسم (پرولتری) و ذهن‌گرايی معرفی کند. به ويژه برداشتى كه او از مفهوم «ايدئولوژی» باب کرد، که سازگار کردن ذهنی فرد با دستگاه‌های ايدئولوژيک دولتی (و در درجه‌ی نخست رسانه‌های گروهی و در دانشگاه‌ها) معنا می‌دهد، بازتابش را مى‌توان در چرخش بسياری از روشنفکران فرانسوی آن عصر به سوی پسا‌ساختارگرايی دید، که حتی علیه قرائت آلتوسری مارکسیسم بود.
به عقیده‌ی آلتوسر، ‌جان کلام نظریه‌ی مارکس در ساختارهای جامعه و قوانینی نهفته است که بر عملکرد این ساختارها حاکمند، و کنشگران آزاد در این قضیه چنان نقشی ندارند. آلتوسر می‌گوید که در تاریخ کار مارکس یک نوع «انقطاع معرفت شناختی» آشکارا دیده می‌شود، بدین‌سان که مارکس به طرز نمایانی از ذهن‌گرایی فلسفی (یک موضع ایدئولوژیک) به نظریه‌ی انتزاعی (یک موضع علمی) تغییر جهت داده است.
آلتوسر گذشته از آن که می‌کوشید یک تفسیر ساختاری از کار مارکس بیرون بکشد، بر آن بود تا بر اساس آن، یک تحلیل ساختاری نیز از جامعه‌ی سرمایه‌داری به عمل آورد. آلتوسر این موضع را پذیرفته است که اقتصاد «در آخرین مرحله»، تعیین‌کننده است. او طی بررسی‌هایش، ‌دو شاخگی ساده‌ی زیر‌ساختار و رو‌ساختار را رد کرد. به عقیده‌ی آلتوسر، رو‌ساختارهای جامعه‌ی سرمایه‌داری تنها مبنای اقتصادی را بازتاب نمی‌کنند، بل‌که از خودمختاری نسبی نیز برخوردارند و حتی در هر زمانی می‌توانند عامل مسلط گردند. البته در پایان کار، ‌اقتصاد مسلط خواهد شد. به نظر آلتوسر، ‌یک تشکل اجتماعی از سه عنصر بنیادی ساخته می‌شودـ اقتصاد، سیاست و ایدئولوژی. کنش‌های متقابل این اجزای ساختاری، ‌کل اجتماعی را در هر زمانی می‌سازد. (ریتزر، ‌جورج؛225: 1384)
آلتوسر جبرگرایان اقتصادی را به این خاطر مورد انتقاد قرار داد که آنها عوامل اقتصادی را همیشه دارای جایگاه مسلط می‌پنداشتند و عوامل دیگری چون سیاست و ایدئولوژی را همیشه در نقش عوامل ثانوی می‌دیدند. به نظر آلتوسر، به جز اقتصاد، این امکان برای نهادهای اجتماعی دیگر وجود دارد که دست‌کم برای مدت زمان معینی نقش مسلط پیدا کنند. از این گذشته باید به روابط میان نهادهای گوناگون اجتماعی نیز توجه داشت.
نظریات آلتوسر را می‌توان به چهار دسته زیر تقسیم کرد:
1. مساله گسست معرفت‌شناختی در اندیشه مارکس
2.مشاجره آلتوسر با دیگر نحله‌های مارکسیستی
3. نظریات ساختارگرایانه‌ی او
4. مباحث در باره‌ی دولت و ایدئولوژی (ثابت سعیدی، ‌شهرزاد؛ اینترنت)
نخست این که هدف او تمیز نظریه‌ی مارکسیستی از« سوبژکتبویسم » فلسفی در اشکال گوناگون آن از امپریالیسم گرفته تا تاریخی‌انگاری، اراده‌گرایی و پراکسیس‌گرایی، بود تا اهمیت نظریه‌ی مارکسیستی در مبارزه‌ی طبقاتی به عنوان عمل نظری آشکار شود. به طور کلی هدف آلتوسر در این زمینهْ هگل‌زدایی از مارکس بوده است. دوم این‌که آلتوسر در نظر داشت خط تمایزی میان مبانی نظری علم تاریخ مارکسیستی و مفاهیم ایده‌آلیستی ماقبل مارکسیستی که مبنای تفسیرهای اومانیستی از مارکس است بکشد تا به گفته خودش « گسست شناخت‌شناسانه» موجود در اندیشه‌ی مارکس و به ویژه در کتاب سرمایه را باز نماید. به نظر آلتوسر، سطح نظریه مارکسیستی با سطح ایدئولوژی‌هایی چون مذهب، اخلاق، ایدئولوژی سیاسی و غیره که حوزه عینی اجتماع را اشغال می‌کند، تفاوت اساسی دارد. از همین روست که مارکسیسم از دیدگاه آلتوسر به معنی دقیق کلمه، متضمن گسست معرفت‌شناسانه است. وی این اصطلاح را از اندیشه‌ی «گاستن باشلار» فیلسوف فرانسوی وام گرفته است. گسست معرفت‌شناسانه به معنای تحول در هر پروبلماتیک به سوی تأسیس سازمان نظری و علمی جدیدی است. آلتوسر با تکیه بر این مفاهیم سیر اندیشه‌ی مارکس را بررسی می‌کند.(بشیریه،‌ حسین؛ 22: 1373)
به نظر لویی آلتوسر ریشه‌ی اصلی ایدئولوژی بورژوایی را باید در این مفهوم جست که « انسان سوژه‌ی تاریخ است». به عقیده‌ی آلتوسر نظریات مارکسیستی روشنفکران غرب مانند لوکاچ، گرامشی و کاتوتسکی همگی مظاهر مختلف کلی‌گرایی ژدانوویسم است. آلتوسر هم اکونومیسم و هم تاریخی‌نگاری و هم اراده‌گرایی اومانیستی ( از نوع اگزیستانسیالیستی) آن را نفی می‌کند. به همین دلیل است که برخی از منتقدان آراء آلتوسر را به عنوان نوعی « ارتدوکسی جدید» یا نواستالینسم توصیف کرده اند. لویی آلتوسر ماتریالیسم تاریخی را نظریه‌ای عمومی در باره‌ی جامعه می‌داند و در این خصوص در مقابل لوکاچ و اصحاب مکتب فرانکفورت قرار می‌گیرد که نفس مقولات اقتصادی بورژوایی را بازتابی از خصلت خاص این جامعه می‌شمردند و این مقولات را در باره‌ی سایر جوامع قابل کاربرد نمی‌دانستند.
با توجه به این‌که آلتوسر وجه تولید را مرکب از سه ساخت با سطح مجزا می‌داند و به نظر او هر یک از آنها ممکن است با وجود تعیین کنندگی ساخت اقتصادی در آخرین تحلیل، بسته به نوع وجه تولیدی «ساخت مسلط» باشد، گرایش اصلی او ضد اکونومیستی است. در نتیجه وی برای سیاست و دولت و ایدئولوژی نسبت به ساخت اقتصادی استقلال نسبی قائل است. آلتوسر همانند گرامشی وجه ایدئولوژیک عمده‌ای برای ساخت دولت در نظر می‌گیرد. این وجه ضامن بازتولید روابط تولیدی در سطح ایدئولوژیک است.
از دیدگاه آلتوسر، روبنای حقوقی ـ سیاسی یعنی دولت نیز نقش مهمی در بازتولید روابط تولید دارد. به طور کلی آلتوسر دستگاه‌های دولتی را به دو بخش ایدئولوژیک و سرکوبگر تقسیم کرده است. سرکوب و ایدئولوژی هم در فرایند تولید به طور کلی و هم در سطح روبنای حقوقی و سیاسی ضامن بازتولید روابط تولیدند. نظام آموزشی به عنوان یکی از مهم‌ترین نهادهای دستگاه ایدئولوژیکی دولت، هم در بازتولید نظام تقسیم اجتماعی نیروی کار و هم در بازتولید روابط دارای مهم‌ترین نقش است. بدین‌سان دستگاه ایدئولوژیک آموزشی در نظام سرمایه‌داری پیشرفته، دستگاه ایدئولوژیک دولتی مسلط است. دستگاه‌های سرکوب دولتی در جوامع مدرن به نظر آلتوسر از نقش سنتی خود یعنی جلوگیری از بروز مبارزات طبقاتی و تضمین تداوم فرایند استثمار و تأمین منافع طبقه حاکم را ایفا می‌کند. دستگاه‌های سرکوب دولتی شامل اداری، ارتش، پلیس و دادگاه‌هاست. دستگاه‌های ایدئولوژیک دولتی عبارت است از دستگاه‌های آموزشی، دستگاه‌های ایدئولوژیک خانواده، دستگاه‌های حقوقی، دستگاه‌های حزبی، دستگاه‌های اتحادیه‌ها و دستگاه‌های ارتباط جمعی. لازم به ذکر است که آلتوسر همه‌ی این دستگاه‌ها را اجزاء دستگاه‌های ایدئولوژیکی دولتی می‌داند، هر چند آنها عمدتاً خصوصی هستند. همچنین وی معتقد است، اعمال کنترل طبقه حاکم جدید بر دستگاه‌های ایدئولوژیکی دولت، در مقایسه با دستگاه‌های سرکوب، دشوارتر و کندتر است و به همین دلیل در هم شکستن سلطه در دستگاه‌های ایدئولوژیکی نیز دشوارتر است تا در دستگاه‌های سرکوب دولتی. (بشیریه، ‌حسین؛ 28: 1373)
از نظر آلتوسر، دولت نوعي از شكل‌بندي حكومتي است كه به همراه سرمايه‌داري ظهور كرد. هر دولتي توسط شيوه‌ی توليد سرمايه‌داري تعيين شده و به منظور محافظت از منافع آن شكل گرفته است. اين مسئله كه مفهوم ملّت‌ها به عنوان واحدهايي مجزا با سرمايه‌داري متناظر است، به لحاظ تاريخي درست است. به نظر او ايدئولوژي‌ها خاص، تاريخي و متفاوتند. ما مي‌توانيم در باره‌ی ايدئولوژي‌هاي متعددي نظير ايدئولوژي مسيحي، ايدئولوژي دموكراتيك، ايدئولوژي فمينيستي و موارد ديگر سخن بگوييم. اما ايدئولوژي ساختاري است. آلتوسر مي‌گويد كه ايدئولوژي يك ساختار است و در نتيجه ابدي است. يعني بايست به صورت هم‌زمان مورد مطالعه قرار گيرد. دليل آن‌كه آلتوسر اعلام مي‌كند ايدئولوژي تاريخ ندارد همين مسئله است. او مفهوم ايدئولوژي به عنوان ساختار را از اين انديشه ماركسيستي استنتاج مي‌كند كه ايدئولوژي را بخشي از روبنا مي‌داند، اما او ساختار ايدئولوژي را با مفهوم ناخودآگاه فرويد و لكان پيوند مي‌دهد. از آن‌جا كه ايدئولوژي يك ساختار است، محتواهاي آن مي‌توانند تغيير كنند. مي‌توان آن را با هر چيزي پُر كرد، اما فُرم آن، همچون ساختار ناخودآگاه، هميشه يكسان باقي مي‌ماند.

منابع
بشیریه، حسین؛ مارکسیسم ساختارگرا: لوئی آلتوسر، اطلاعات سیاسی اقتصادی، 3 و 4، جلد
+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 11:39 |

مارکسیسم یک نظریه اجتماعی ، یک جهان بینی ، یک ایدائوژی ، یک مکتب  فلسفی است .

مارکسیت ها مجموع جهانیان را به 2 گروه تقسیم می کنند و می گویند یا استثمارگر هستند یا استثمارشده ، می گویند تاریخ چیزی جز محصول مبارزه طبقاتی بین انسانهای استثمارگر و استثمارشده نیست ، یعنی عده ای منافع اقتصادی شان ایجاب می کند که در همان مرحله بمانند و مخالف پیشرفت ابزار تولیدند (گروه حاکم استثمارگر ) و یک عده خواهان رشد و ترقی ابزار تولید و خلاصی از این وضع هستند ( گروه استثمارشده ) که این دوباره هم درگیر و مبارزه ای به وجود می آید که منجر به یک نظام جدید (جامعه جدید ) می شود که در آن جامعه جدید علاوه بر ابزار تولید و منافع اقتصادی، آداب و رسوم و فرهنگ و مذهب و افکار و اندیشه در یک کلام همه چیز نسبت به جامعه قبلی تغییر می کند و بعد ازمدتی دوباره این نظام جدید با مبارزه و درگیری که در خودش عامل ایجاد آن است  میدهد به نظام دیگری تبدیل می شود.

مارکسیسم آموزش رهایی طبقه ی کارگر از دست سرمایه داری است.(مالکیت خصوصی و سرمایه داری عامل بدبختی مردم و کارگران است و باید با یک انقلاب از بین برود ).

مارکس خودش مارکسیسم نبوده یعنی اینکه مارکسیسم بعدها بوسیله ی طرفداران او طرح ریزی شده است که معتقدند افکار و نظریات مارکس یک راه و روشی را برای نجات کارگران درست کرده است .البته مارکسیسم هر چند با اندیشه ی مارکس پیوند دارد ولی با آن یکسان نیست و از جمله دلایل آن می تواند: 

1- فکر و اندیشه ی مارکس دارای یک شکل منظم نبوده است زیرا وقتی با واقعیت روبرو می شده است مشاهده می کند که مطلبی را که بیان داشته دارای اشکالاتی است و در راستای حل آن  یکسری تغییر جهت هایی در اندیشه هایش روی می دهد .

2- افکار و نوشته هایش خصوصیت نا تمام داشته یعنی مارکس خود در زمان حیاتش اقدام به نوشتن نظامند افکار و اندیشه هایش انجام نداده است مثلا جلد اول ودوم کاپیتال(سرمایه) را انگلس از روی یادداشت های او جمع آوری و منتشر کرده است .

3- به دلیل از بین نرفتن سرمایه داری و شکل نگرفتن اجتماع و نظام سوسیالیستی و سپس کمونیستی منطبق بر روالی که او پیش بینی کرده بود .

4- کنار آمدن طبقه ی  کارگر با طبقه ی سرمایه دار و دعدم وقوع انقلاب کارگری در سطح اروپا

 

پیامد عدم تحقق پیش بینی های مارکس منجر به این شد که در طول زمان درمورد اندیشه مارکس دیدگاه های مختلفی مطرح شود و مارکسیسم به سه شاخه ی اصلی تقسیم می شود که هر کدام از این سه شاخه به شاخه های گوناگونی تقسیم می شوند.

1- مارکسیسم اومانیسم(عقل گرا) که خود به دو شاخه ی مارکسیسم فلسفی و مکتب فرانکفورت تقسیم می شود.

2- مارکسیسم کلاسیک(ارتدکس) که خود به دو شاخه ی مارکسیسم سوسیال دموکرات و مارکسیسم لنینیسم تقسیم می شود.

3- مارکسیسم ساختار گرا.

امروزه در دنیا مراکزی وجود دارد بنام مراکز مارکس شناسی.{درانگلستان نه مرکز - درآمریکا هشت مرکز – در فرانسه شانزده مرکز- در ایتالیا هفت و در ژاپن چهار مرکز )  و جالب اینجاست که در روسیه و کشورهای وابسته به شوروی اثری از چنین مراکزی دیده نمی شود.

خلاصه ای از زندگی کارل مارکس:

مارکس در سال 1818 درآلمان متولد شد و پدر ومادرش یهودی بودند . پدرش در همان سال تولد مارکس به دین مسیح گروید و با این وجود مارکس نه تنها به یهودیت بلکه به دین های دیگر هم اعتقاد پیدا نمی کند و دارای اندیشه ماتریالیستی در زمینه جهان خلقت بود .

به ادبیات و موسیقی و شعر علاقه داشته و از طبقه ی مرفه جامعه بوده است . پدرش وکیل دادگستری بود. در هجده سالگی  مارکس جوان را به دانشکده حقوق فرستاد تا نام نویسی کند اما او این کار را نپذیرفت ( گویا که تحصیلات دانشگاهی ندارد ). در هجده سالگی پنهانی با دختری بنام ژنی نامزد می کند و در سن بیست وپنج سالگی با او ازدواج می کند و به پاریس می رود و در آنجا با انگلس که فرزند یک  تاجر ثروتمند آلمانی بود آشنا می شود و عقاید اقتصادی خود را ازتجربیاتی که انگلس داشت  می گیرد. در پاریس انقلاب های 1848 را ازنزدیک دنبال می کند. اما پس از شکست و سرکوب انقلاب ها درسال 1849 به لندن می رود و تا آخر عمر در آنجا می ماند. سالهای بین 1850 تا 1860 دوران فقر شدید مارکس بود . او در این ایام به دلیل اشتغال زیاد به امر مطالعه و تحقیق پیرامون موضوع کارگران و سرمایه داران قادر به اشتغال تمام وقت و گاها پاره وقت نبوده است و این امر باعث می شود که چند فرزندش به دلیل فقر و بیماری از دست بدهد . ( تمام سعی او این بود که راهی برای نجات کارگران از فقر و بد بختی پیدا کند و شعارش این بود که کار گران دنیا متحد شوید ) .وی سرانجام در سال 1883به علت مرض سرطان از دنیا رفت .

**********************

بازشناسی افکار و اندیشه های ی کارل مارکس:

کارل مارکس در افکار و اندیشه هایش از چندین متفکر قبل از خود تاثیر پذیرفته و از نظرات آنها در بیان دیدگاه های خود استفاده نموده است به عبارت دیگر می توان گفت که وی با جمع نمودن و در کنار هم قرار دادن و نظام دادن به اندیشه های متفکرین قبل از خود به برخی سوالات پاسخ علمی - تاریخی داده است .از جمله ی موثر ترین اندیشمندان می توان به

1- هگل  2- پرودون   3- فوئر باخ    4- کانت  نام برد .

با نگاهی بر منطق ارسطویی ، ارسطو معتقدر است که هرگز هیج دو چیز متضاد با هم ، در کنار جمع نمی شوند.مثلا:هروقت شب است دیگر روز نیست و برعکس.

 هگل در تشریح این مطلب با تفاوت نهادن بر مبحث تضاد و متناقص ، قانونی با عنوان دیالکتیک  ارائه داد . این قانون  می گوید که هر شیئی یا ماده ای که به وجود می آید ، پس از جندی از اثر وجود آن ضد خودش را می سازد ( یعنی دو چیز متضاد در مقطعی در کنار هم ) و بعد از مدتی این دو به دلیل ماهیت متضاد با هم تعارض پیدا می کنند و منجر به یک چیز  جدیدی می شود و این فرایند را به صورت (  تز- آنتی تز- سنتز) معرفی می نماید  و معتقد است این فرآیند اساس حرکت بوده و جنبه تکاملی وپیشرفت دارد و جبری است.

پرودون اندیشه ی ماتریالیسم را مطرح می کند . ( برای پدیده های طبیعت علت مادی جست وجو می کند  یعنی اینکه هیچ روح یا خدایی برای حرکت تاریخ و جهان وجود ندارد ) .

« فوئرباخ » می گوید مبنای تاریخ اقتصاد است (منافع اقتصادی باعث مبارزه ی طبقاتی می شود و تاریخ رابه حرکت در می آورد).

کانت آزادی خواهی را مطرح می کند و می گوید هر کس باید آزادی خود را محدود به آزادی دیگران ببیند.

کارل مارکس افکار و روحیه انقلابی داشته است و هرچیزی را که با انقلاب سازگاری داشته مورد پذیرش قرار داده  و هر چیزی که با انقلاب تضاد داشته اعم از اینکه خوب یا بد بوده رد می کرد . به همین دلیل ازهگل دیالکتیک را می پذیرد چون انقلاب را موجه می سازد مثلا  با ایجاد طبقه سرمایه داری ( تز ) در روند تاریخ باعث ایجاد طبقه کارگر شده ( آنتی تز) و پس از چندی تضاد بین این دو ( کا حاصل استثمار کارگر توسط سرمایه دار بوده ) باعث انقلاب و وقوع جامعه سوسیالیستی ( سنتز ) می شود .

اگر ماتریالیسم را از پرودن می پذیرد  به این دلیل است که  کسانی که به دین یا خدا اعتقاد دارند توانایی خود را نشناخته و مردمی نادان و فرومایه و توجیه گر شرایط بد اجتماعی و اقتصادی خود هستند ( مثلا آن را دست تقدیر می دانند و حرکتی در جهت رفع آن نمی کنند .)  به همین جهت چون آگاهی ندارند خاصیت انقلابی هم ندارند و نمی توانند انقلاب کنند ( از دین مسیحیت به دلیل اینکه مردم را به صبردر برابر سختی ها وبدبختی ها دعوت میکند انتقاد می کند ).

در مورد پیدایش انسان طرفدار سرسخت نظریه ی تکامل داروین است.  

اگر نظریه اقتصاد فوئر باخ را می پذیرد می خواهد بگوید که به خاطر منافع اقتصادی است که گروهی گروه دیگر را استثمارمی کند و طبقات اجتماعی درون جامعه ایجاد می شودند و حتی همه جنگ ها را ناشی از منافع اقتصادی می داند .

او معتقد است که  باید مالکیت خصوصی و نظام طبقاتی را از بین ببریم تا ظلم و جنگ نیر از بین برود .

اگر آزادی خواهی کانت را می پذیرد آن را برای جامه کمونیستی می خواهد.(جامه ی بدون دولت و نظارت حکومت - جامعه ی کمونیستی مدینه فاضله  اندیشه ی او  است ).

شیوه تولید :

شیوه تولید یعنی مجموع نیروی تولید + روابط تولید.

نیروی تولید یعنی ابزار تولید(دست و بازو و سنگ و فلز و چرخ در عصر کشاورزی تا دستگاه صنعتی و ... در عصر ضنعتی شدن ) و کارگر (انسانی که روی آن ابزار با تجربه ای که دارد کار می کند خواه دهقان باشد که روی زمین کار کند یا کارگر باشد که با ماشین آلات صنعتی کار کند ).

روابط تولید یعنی نحوه مالکیت فرد بر ابزار تولید ، که می تواند خصوصی یا اجتماعی باشد. ( رابطه سرمایه دار و کارگر )

وقتی که نیروی تولید به حد معینی از رشد رسید با روابط تولید تضاد ایجاد می شود و در نتیجه تضاد داخلی باعث حرکت ( اعتراض سپس انقلاب )می شود و جامعه قبلی تبدیل به یک جامعه ی جدید با ویژگی های متفاوت از قبل می شود.

 

مارکس جامعه ی بشری  را به پنج دوره  تقسیم میکند:

        1-      کمون اولیه(جامعه ی اشتراکی):

ابتدا مالکیت بر ابزار تولید ، عمومی بوده و هیچ کسی مالک چیزی نبوده است و هر چه بوده برای همه بوده اعم از سنگ و چوب و میوه و .... ولی بعد از مدتی با رشد ابزار تولید ( از سنگ تبدیل به آهن ) و پیدایش نیزه و تیر و کمان و ...عده ای  از افراد مالک این ابزارها می شوند و در نتیجه مالکیت اعمومی ( اجتماعی ) تبدیل به مالکیت خصوصی می شود و این امکان فراهم می شود که هر کدام تک تک و جداگانه به شکار روند. در نتیجه می توانستند چندین برابر احتیاجات مورد نیاز خود را تامین کنند. پس از آن مدتی بعد افرادی پیدا می شوند که از لحاظ فکری و جسمی قوی تر بوده وعده ی دیگری از افراد را به کار واداشته و استثمار می کنند.و جامعه ی یک دست تبدیل به  جامعه برده داری می شود.

2- جامعه ی برده داری:

صاحب برده میتواند او را مانند یک حیوان بخرد یا بفروشد.

در این دوره با توجه به اهلی کردن حیوانات  گله داری و دامداری بوجود آمد. بعد از مدتی به دلیل کمبود علوفه برای حیوانات و حبوبات برای خود مجبور می شوند شیوه قدیم را ترک گفته و به دنبال ابزارتولید جدیدی برای تامین نیازهای خود باشند. در نتیجه با رشد ابزار تولید مانند خیش و داس و گاوآهن و.... کار بر روی زمین میسسر می شود و منجر به پیدایش نظام فئودالی( ارباب - رعیت )  می شود.

3- جامعه ی فئودالی:

در این دوره ارباب و رعیت بوجود آمد(دهقان روی زمین کار می کرد).

بعد از مدتی عده ای از افراد کیسه ای را به پشت خود یا اسب خود می انداختند و به دنبال آنچه که ندارند و مبادله با آنچه که زیاد دارند به این طرف و آنطرف می رفتند و به این تر تیب پیله وری و تجارت اختراع شد(پول هم همین موقع اختراع شد). در نتیجه وسایل و ابزارهایی برای راحتی مبادله  مانند چرخ و گاری و...  اختراع شد و مراکزی بوجود آمد که تجارت و مبادله  در آنجا صورت می گرفت که کم کم با وسعتی که پیدا کردند تبدیل به شهر شدند و تشکیلات شهری روز به روز برای زندگی راحت و جمع آوری ثروت و اعمال قدرت مناسب تر می شد تا آنجا که علاوه بر بازرگانان و صنعتگران – صاحبان اراضی و املاک هم رو به سوی شهرها می آوردند و از طرف دیگر با توسعه ی وسائل کشاورزی مانند تراکتور و....  دیگر احتیاجی نبود که مثلا 10 نفر روی یک زمین کار کنند یک نفر بهتر و سریعتر از آنان می توانست کاری را انجام دهد. در نتیجه عده ای بی کار شدند وهجوم به سوی شهرها بردند وپیشه وری(آهنگری) را آغاز کردند درنتیجه جامعه تبدیل به سرمایه داری(بورژوازی)شد.

4- جامعه ی سرمایه داری:

با وقوع انقلاب صنعتی که به پیدایش ماشین بخار و نخ ریسی انجامید باعث رونق شهر و توسعه و تسلط صنایع ماشینی و کارخانجات بزرگ شد -  در برابر به جای کارگاه های کوچک با تعداد کمی کارگر- تعداد زیادی کارگراستخدام می کرد ومزد می پرداخت وصنعت بیش از گذشته احتیاج به کارگر داشت. چون کالاها را بهتر و ارزانتر از قدیم می ساختند - پیشه وران را از بین بردند و باعث شدند که میلیون ها  کارگر کارخانه های بزرگ گردهم آیند .

مارکس دراینجا بحثی را با عنوان « ارزش اضافی » مطرح می کند و به توضیح آن می پردازد :

1- کارفرما مدت کار را افزایش می دهد بدون افزایش حقوق . مثلا: کارگر به جای 8 ساعت 10 یا12 ساعت کار می کند واین سود کار اضافی را کارفرما - با عدم پرداخت دستمزد حقیقی یا عدم افزایش دستمزد - از آن خود می کند .

       2-      سرمایه دار کالایی را که کارگر روی آن کارکرده در بازار  گرانتر  و یا چند برابر قیمتی کهبرای آن خرج کرده- می فروشد که . مارکس آن را حق غضب شده کارگر می داند وباعث افزایش سرمایه ی کارفرما ( سرمایه دار ) می شود و در نتیجه این فشار و بی عدالتی- کارگران را از خود بیگانه و شئی گونه می کند.

با رشد ابزار تولید ( صنعتی شدن ) یک نفر می توانست کار 10 نفر را بهتر و بیشترانجام دهد پس تولید زیاد می شود و در نتیجه عده بیکار و بی پول می شوند و مصرف کم می شود و در نتیجه قیمت ها کاهش پیدا می کند وسرمایه داران کوچک خود به خود از بین می روند ( ورشکسته می شوند ) و تنها سرمایه داران بزرگ می مانند که ناچارند بازارهای خارجی را برای کالاهایشان دردست بگیرند که مرحله ی امپریالیسم ( آخرین مرحله ی سرمایه داران) است .با پر شدن  بازارهای خارجی نظام سرمایه داری دچار تزلزل می شود . این اتفاق همراه با خود آگاهی رسیدن کارگران نسبت به وضع جامعه و آنچه بین آنان و سرمایه داران بوده  است منجر به اعتراض و انقلاب کارگران می شود و نظام سرمایه داری سقوط پیدا می کند . مارکس این  آگاهی کارگران صنعتی ( پرولتاریا ) و انقلاب را جبری ( یعنی در فرایند تاریخ اجتناب ناپذیر و حتمی می دانست ولی معتقد بود که انقلاب را باید با تحریکات و اقدامات سیاسی تقویت و  رهبری کرد تا سریعتر به وقوع بپیوندد).    

پیش بینی های مارکس:

1-در کشورهایی که به نهایت صنعتی رسیده اند این انقلاب یکباره و در یک زمان نزدیک اتفاق خواهد افتاد  مانند: انگلستان ، آلمان  ، فرانسه و آمریکا.

2-در این مرحله کارگران با انقلابی که علیه سرمایه داری انجام داده اند دولتی مقتدر روی کار می آید تا از این انقلاب ودستاوردهای آن در مقابل دشمنان خارجی و داخلی محافظت کند.طبقه ی سرمایه داری از بین می رود ومالکیت خصوصی ابزار تولید به دست دولت موقت سوسیالیستی میرسد (کارخانه ها ، مزارع ، زمین و جنگل و...).

3-ازبین بردن پول و بانک که وسیله ای برای استثمار است.

4-بعد از انقلاب صنعتی کردن شدید جامعه به رهبری دولت سوسیالیستی وبه کمک کارگران برای وفور نعمت اتفاق می افتد که از ویژگی های یک جامعه ی سوسیالیستی است.

بعد از جامعه ی سوسیالیستی نوبت به مرحله ی جامعه ی کمو نیستی میرسد که در آن اتفاقات زیر رخ میدهد:

1-تحلیل قوای دولت(مردم در این مرحله به چنان رشد و آگاهی رسیده اند که بدون نیاز به خشونت قواعد زندگی را رعایت کنند) اصول عشق و فداکاری برقرار خواهد شد.

2-لغو تخصص که موجب تقسیم کار و بردگی می شود.

3-بین المللی شدن کامل و عالم گیرشدن کمونیسم(جهانی شدن آن ).با جذب کارگران و اتحاد آنها بر علیه سرمایه داران.

وبه دنبال آن یکسری عوامل فرعی نیز تغییر می کند از جمله:

1- محو خانواده که اولین هسته ی مالکیت است وعاملی برای انتقال ارث از پدر به فرزند می باشد

2-   با از بین رفتن خانواده زن را هم که در خانواده اسیر و برده مرد است ، از اسارت رهایی و با کار کردن در کارخانه ها با مردها برابر می شود  ؟!!!!!!! ] و مراقبت از فرزندان به عهده ی جامعه میباشد ( مهد کودک ها و...).

2- تحلیل خود به خودی دین و رهایی از آن پس از سرکوب آن در دوران سوسیالیسم ، عموم مردم از حالت ازخود بی گانگی بیرون می آیند و به قدرت و توانایی خود درجامعه پی می برند و در نتیجه همه آزاد و برابر و در رفاه زندگی می کنند.

 

اما آنچه که در واقعیت اتفاق افتاد:

شعار کمونیست ها:ازهر کس به اندازه امکاناتش و به هر کس به اندازه ی نیازش.با این شعار توانستند توده ی مردم را فریب دهند ودولت موقتی را که بعد از تزار در روسیه روی کار امده بود را کنار بزنند . در واقع این انقلاب در کشوری رخ داد که بر خلاف پیش بینی مارکس صنعتی نبود بلکه کشوری در شرایط نیمه فئودالی قرار داشت بود وهمچنین چین نیز دارای همین ویژگی ( دهقانی ) بود .

1-         این انقلابات در کشورهایی رخ داد که دوران فئودالی را پشت سر می گذاشتند.

2-     درجامعه ی سوسیالیستی درست است که طبقه از بین رفت ولی طبقه ی جدیدی بوجود آمدبنام طبقه ی پرولتریا که نماینده آن حزب کمونیست بود که وحشیانه ترین سرکوب ودیکتاتوری را انجام میداد.

3-         اختلاف کارگر ساده وماهر از بین نرفت چون این عین بی عدالتی است.

4-         مالکیت خصوصی از بین رفت ولی در دست قدرتی برتر ازسرمایه دار قرار گرفت یعنی در دست دولت.

5-     ابتدا پول از بین رفت و واحد روزشمار کار بنام ترود بوجود آمد ولی چون بسیار ابتدایی وساده بود وجوابگوی جامعه نبود دوباره پول روی کار آمد وبانک هم برای انتشار اسکناس روی کار آمد ودر نتیجه ی آن برقراری آزادی بازرگانی بوجود آمد.

6-         دولت نه تنها از بین نرفت بلکه بر عکس کشورهای سرمایه داری روز به روز قوی تر شد.

7-     در مورد خانواده با افزایش بچه های رها شده و فساد و فحشا و اینکه بیش از نیمی از ازدواج ها منجر به طلاق شد به همین علت در سال 1949 محدودیت هایی را برای طلاق وضع کردند و مردم را تشویق به تشکیل خانواده کرده و آن را مایه افتخار دانستند.

8-     در زمینه وحدت جهانی با سیاست های غلط رهبران کشورهای کمونیستی تابع شوروی یکی پس از دیگری مستقل شدند مانند: یوگوسلاوی –مجارستان- چین و....  .

9-     مورد آخر اینکه مردم و کارگران نه تنها آگاهی به دست نیاوردند و از خود بیگانگی بیرون نیامدند بلکه بر اثر اطاعت مطلق و بی چون و چرا از دستورات حزب کمونیست در وضعی بدتر از دوران قبل و حتی کلیسا قرار گرفتند چون که حزب هر گونه تجسس و فکر را ممنوع می کرد.( قلعه ی حیوانات نمونه ای اعتراض آمیز به این وضعیت لینی با وضعیت تداعی شده در اندیشه مارکسیست هاست).

+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 11:37 |

شیلر از مهم ترین چهره ها در میان گروه نظریه چردازان انتقادی است .پژوهشهای انتقادی یعنی هر آنچه که در آمریکای شمالی با حسن تعبیر به پژوهش های مارکسیست – مدار گفته می شود .شیلر مفسر حوزه ی اطلاعات و نیویورکی بود .اولین کتاب او در سال 1979 به چاپ رسید.دو سال پس از آن او به تدریس در حوزه ی اطلاعات پرداخت که تاثیر زیادی در درک عصر اطلاعات داشت .

از مهم ترین آثار شیلر می توان به چه کسی می داند ؟  اطلاعات و اقتصاد بحران و یکسان سازی فرهنگ اشاره کرد .

اقتصاد سیاسی

علاقه و سابقه شیلر در آموزش اقتصاد و تدریسش در زمینه ارتباطات با عث شد که او نقشی مرکزی در شکل گیری رهیافت «اقتصاد سیاسی » داشته باشد که  از بین مشخصه های کلی این رهیافت سه مورد قابل توجه است :اول آنکه تاکید بر دیدن همه جانبه اطلاعات به دلیل بار خاص مفهومی  و خصوصیات ساختاری که در پشت هر اطلاعاتی پنهان شده است .مثل الگوهای مالکیت , منابع درآمد , تبلیغات و توانایی مخطب درپرداخت .

اقتصاددانان سیاسی بر این باورند که این عناصر ساختاری برای محتوای خیلی از موضوعات محدودیت ایجاد می کنند .

دوم : رهیافتهای « اقتصاد سیاسی» برای تحلیل نظام مند اطلاعات /ارتباطات بحث می کنند .مطابق بر این اصل آنان ارزیابی اهمیت و مسیر تحول را با «نظام اقتصادی » در قلمرو اطلاعات شروع می کنند.

 سومین شیوه همان تاکید رهیافت بر اهمیت تحلیل کل نگر است . برای آنکه از اتهامات انتقادی بر این رهیافت جلوگیری شود بر تاریخ تاکید می نیم و بر دوره ای کردن روندها و تحولات .

مهم ترین ویژگی شیلر این است که در دوران معاصر سرمایه داری , اطلاعات و ارتباطات اهمیت زیادی در تثبیت و سلامت نظام اقتصادی ایفا نموده است .دیگر متفکران هم عقیده با او مثل ماگنوس آنژسبرگر «صنعت فکری » را به تعبیری « صنعت کلیدی قرن بیستم » » ارزیابی می کنند .

 

شیلر بر روی سه سه استدلال تاکید دارد . نخست توجه به معیارهای بازار با تحولات اطلاعاتی .زیرا نو اوری اطلاعاتی و ارتباطی به طور قطع تحت تاثیر فشار بازار برای خرید , فروش و تجارت برای سودبری می باشد.

دومین استدلال می گوید که نابرابری طبقاتی عامل اصلی در توزیع و دسترسی به اطلاعات و توان تولید آن محسوب می شود .

طبقه ی اجتماعی هستند که به دست آورندگان اطلاعات و نوع اطلاعات را مشخص می کنند.

سومین استدلال شیلر می گوید که جامعه دستخوش این چنین تحولاتی در حیطه اطلاعات و ارتباطات جامعه سرمایه داری شرکتی است .

یعنی سرمایه داری معاصر به وسیله نهادهای شرکتی که سازمان متمرکزی هستند و دسترسی ملی و بین المللی دارند عمدتا به صورت بازارهای انحصاری مسلط شده اند.

پس به این دلیل اولویتهای سرمایه داری شرکتی  به خصوص در قلمرو اطلاعات تعیین کننده اند .

پس با توجه به این سه اصل جامعه اطلاعاتی «ضرورتهای سرمایه داری را منعکس می کند – به این معنی که مسائل شرکتی و طبقاتی و اولویتهای بازار تاثیر تامین کننده ای بر ارتباطات کامپیوتری دارند این تحولات اطلاعاتی سرمایه داری را پایدار نگه داشته و از آن پشتیبانی می کنند .شیلر از این راه  اهمیت اطلاعات و فناوری اطلاعات را به یکباره با تعیین اینکه چگونه ارخ تحولات سرمایه داری بر قلمرو اطلاعات تاثیر گذاشته و در همان زمان , چگونه به اطلاعات بنیادی حیاتی در این تحول تاریخی تبدیل گشته توضیح می دهد .

شیلر همچنین به این موضوع و واقعیت هشدار می دهد که سرمایه داری شرکتی همچنان که در اندازه و دامنه رشد کرد و به همان ترتیب چیزی به نام امپراطوری فراملی خلق کرد.صنعت اتوموبیل سازی امروزه فعالیتی جهانی ست  که در آن امثال فورد , جنرال موتورز و نیسان حکمفرماایی می کنند.و خیلی شرکتهای کامپیوتری مخابراتی و دیگر غولهای توانمند در عرصه بازار با استفاده از این نوع تحول نظام حیاتی پایدار یافته اند .

از نظر شیلر این ار یعنی امپراطوری فراملی نشان دهنده شیوه هایی است که از طریق آنها اطلاعات تابع نیازهای شرکتی می شود .

یک شیوه دیگر که از طریق آن می توان عرصه اطلاعات به منظور پیش بردن اهداف و منافع فراملی سرمایه داری را تحول داد همین امپراطوری فراملی است .

در ضمن با توجه به پیوستگی و گستردگی دنیای اطلاعات و ارتباطات نبایستی فراموش کرد که غرب به دلیل بهره مندی از برتری فناورانهدر پشتیبانی از نظرگاههای خود صاحب امتیازی غلبه ناپذیر است .با این وجود آنچه که تردید کردن در آن دشوار است این است که در مجموع پیامهای برنامه های تفریحی آمریکایی پشتیبانی کننده از درک آمریکایی است و دیگر ملل باید از انها پیروی کنند .

دو محقق انگلیسی پیشرو یعنی گلدینگ و مرداک در عرصه « اقتصاد سیاسی » از این روندها وقایع نگاری بسیار دقیقی را ارائه کرده اند . نتیجه گیری آنها از تحقیقات تجربی دقیق نقل و انتقالها و کششها در صنعت اطلاعات بریتانیا رک و راست است : « مجتمع های عظیم در حزه ارتباطات با توانایی بی رقیبی برای شکل دادن به محیط نمادینی که در آن به سر می بریم .پا به عرصه وجود گذاشته اند .هربرت شیلر استدلال می کند که با پچنین خصوصیات مفروضی ما نمی بایست از اینکه رسانه های همگانی معاصر , پشتیبانان با حرارت نظام سرمایه داری اند . در واقع با اصول عملیاتی و شکلهای سازمانی معین آنها , مطمئنا چیز غریب تو ضیح ان در عرصه محدود در ارتباطات نوین است که با تمام وجود از ارتباطات سرمایه داری حمایت نمیکنند.

او می گوید که محیط اطلاعاتی معاصر منافع و اولویتهای سرمایه داری شرکتی و جزو ضروری پایداری اقتصاد و سرمایه داری جهان اقتصاد گراست .

شروع این بحث با آن مسئله کلیدی سرمایه داری یعنی بازار مفید است .شیلر بر آن عقیده است که اصول بازار که موکد ترین انها جستجو برای حداکثر سود است .

برخی معتقدند که بازار نیروی تعیین کننده جوامع سرمایه داری است .آنها بر این باورند که محصولات آماده خود تحت تاثیر ارزش های بازارند . برای آنها این موضوع که این به اصطلاح نظریه انتقادی به آن سوی فراورده تولید شده ای که به بازار می رسد نظر دارد و می پرسد که : شرکتهای تولیدی در مراحل تحقیق و توسعه چه مراحلی را در نظر گرفته بودند.دو روزنامه نگار فاینشنال تایمز اظهار می کنند که در دوران پژوهش به خاطر پژوهش سپری شده است و توضیح می دهند که این عمل امری تجملی است و مدار و رقابت نی تواند از عهده آن برآید .

با این فشارهای مفروض آن بخشهایی که بیشترین جذابیت را برای بازار دارند به ناگریز ارجح ترین حوزه ها در تصمیم گیری برای تقسیم اعتبارات و تحقیق و توسعه اند .با ین وضعیت معین مفهوم م ی شود که چنین پیامدی نتیجه ناگریز منطق درونی نوآوری فناورانه است به نوعی قدرت تخیل در اینجا نیاز دارد . در واقع هیچ دلیل فنی چه در مورد این که چه فناوریهای خانگی باید حول و هوش چه رسانه ای ساخته شوند یا اینکه برنامه ها چرا می بایست تا این حد موکدا با جهت گیری تفریحی باشند وجود ندارد.

طراحان خدمات اطلاعاتی پیوسته برای جذب مشتریان کوشیده اندن چرا که این مشتریان نیاز قابل تعریفی برای گردآوری و پردازش آنی اطلاعات و به طور موثر قدرت پرداخت نرخهای اضافی را برای سوخت رسانی به منظور ارتقای سریع کارخانه های اطلاعاتی مانند تی آر دبلیو دارند .

آنچه که به جامعه اطلاعاتی ما از آن نام می بریم در واقع تولید پردازش و انتقال حجم عظیمی از داده درباره تمام موضوعات فردی ملی اجتماعی و تجاری اقتصادی و نظامی است .

اکثر این داده ها برای برطرف کردن نیازهای بسیار تخصصی ابر شرکتها و بروکراسیهای حکومت ملی و تشکیلات نظامی دول پیشرفته صنعتی تولید می شوند .

دیوید دیکسون یکی دیگر از نظریه پردازان عرصه ارتباطات این مضمون را هنگامی که سه مرحله اصلی سیاست علمی آمریکا را معرفی می کند توسعه می دهد . نخستین مرحله در سالهای بالافاصله پس از جنگ این سیاست تحت سلطه اولویت هماهنگی کوششهای علمی برای نیازهای ارتش و به قدرت رسیدن هسته ای بود .در خلال دهه 1960ذ و 70 با یفای نقش مهم تر معیارهای اجتماعی و تزرریق مسائل مهم بهداشتی و زیست محیطی در سیاست علمی تغییر چشمگیری به وجود آمد . سومین مرحله در اواخر دهه 70 ایجاد شد که در این مرحله تاکید روی برطرف نمودن نیازهای اقتصادی و نظامی بود .

دیکسون بر این قضیه اصرار دارد که تاکید بر هدف موفقیت در بازار الزاما دانش علمی و فنی را از اهداف اساسی دیگر همچون بهداشت عمومی , خدمت به گروههای قومی , اصلاح کیفیت کار یا پشتیبانی از محیط زیست باز می دارد .

با وجود سیاست های بازار مداری که در خلال سالهای حکومت تاچر بروز کرد یعنی رفع نظارت قانونی و کنار گذاشتن فوری انحصار ملکی بریتیش تلکوم را ترغیب کردند.

 

نقش محوری بازار در حوزه اطلاعات بدین معنی است ککه اطلاعات و فناوریهای اطلاعاتی برای آنها تولید می شوند که قادرند پول آنها را بپردازد تولید می شود و برای همانها هم فقط دسترس پذیر است .

شیلر همین موضوع را با مشخص کردن این سه نهاد به عنوان مجریان عمده انقلاب اطلاعات به خاطر توانائیشان در پرداخت برای گران ترین و مقدم ترین فراورده های صنایع فناوری اطلاعاتی اطلاعات دارد.

اهمیت معیارتوانایی در پرداخت پول و ارتباط نزدیک این معیار با نابرابری طبقاتی هربرت شیلر را به تمایز مابین ثروتمند اطلاعاتی و فقیر اطلاعاتی در درون کشورها و بین آنها سوق می دهد .

این امر به سادگی قابل اثبات است . از نظر عموم مردم در کشورهاییی مثل انگلیس و ایالات متحده انقلاب اطلاعات آشکارا به معنی تلویزیون بیشتر است .در مجموع نه تنها پیشرفتهای مهمی در امر تقویت مانیتور تلویزیون رخ داده است بلکه تلویزیون همچنین با فراورده های بسیار آشنا یعنی تفریحات برنامه ریزی شده است .

فرایندهای قابل قیاس بین کشورها در آنجا که اختلاف درآمدها به نابرابریهای اطلاعاتی مستقیم می انجامد آشکار است .ممل پیشرفته سود برندگان اصلی انقلاب اطلاعاتتند .

انچه در این مورد به نظر می رسد این است که انقلاب اطلاعات که در نظامی طبقاتی متولد شده است نشان نابرابریهای موجود را بر خود دارد و در واقع ممکن است آنها را وخیم تر نیز بکند .بنابراین آنچه که شکاف طبقاتی نامیده می شود به نفع آنهایی که از نظر اقتصادی و آموزشی برترند و قادرند با دسترسی به منابع اطلاعاتی  پیشرفته مانند پایگاههای داده ه   پیوسته و تجهیزات پیشرفته خود را گسترش دهند می تواند عریض هم بشود .در حالی کهآنهایی که در نظامی طبقاتی رو به پایین دارند هر چه بیشتر در باتلاق آنچه که شیلر به آن «اطلاعات آشغال » نام نهاده یعنی که سرگرم م ی کند مانند تفریحات و شایعات اما اطلاعات با ارزش کمی را ارائه می نماید فرو می روند .

از نظر شیلر سودبرنده اصلی انقلاب اطلاعات سرمایه داری شرکتی است .این مسئله پیامدهای حیاتی بسیاری برای محیط اطلاعاتی دارد که هر کدام از آنها از ثروت عظیم و موقعیت محوری آن در اقتصاد جدید نشات می گیرد .

عنصر مهمی در میان اظهار نظرهای پیرامون این موضوع وجود دارد که یکی از مهمترین آنها درباره نیروی برآمده از دسترسی شرکتها به شبکه های اطلاعاتی است .چنان که : آن چاشنی ای که انفجار اطلاعات را میسر می کند تنها بر پایه مالکیت خصوصی استوار است .

ایده حوزه عممی به خصوص بینشی نیرومند و جالب نسبت به نقش اطلاعات در جامعه مدرن ارائه می دهد .به ویژه مفهومی از حوزه ی عمومی در واقع صورت آرمانی آن با توجه به دو حوزه حیاتی مرتبط به هم در اطلاعات ارائه شده است .اگر نقش خدمات عمومی موجب این می شود که برنامه های رادیو  تلویزیونی به درجاتی از ضرورتهای تجاری دور باشد پس ذکر این نکته اهمیت دارد که این امر به معنی دوری آن از فشارهای خارجی نیست .به عباتی برای عمل در موقعیت تولید کننده بی طرف و شناور اطلاعات توانا نیست .

با گذشت زمان ردیابی تحولات در مفاهیم پخش برنامه با جهت گیری خدمات عمومی امکان پذیر شده است .

امروزه یکی از مسائل حیاتی این است که آیا کیفیت اطلاعات تولید شده در برنامه ای رادیو تلویزیونی در حال زوال است یا خیر و آیا احتمال ادامه این عمل وجود دارد .از نظر نظر هواداران بازار تعهدات پخش محدود برنامه بیش از پیش و به دقت اطلاعات را به سوی مشتریان گوناگون و متکثری هدایت می کند .

محققا کتابخانه های عمومی نزدیک ترین موقعیت را نسبت به حوزه عمومی دستیاب در انگلستان دارند .این شبکه چندین مورد از حوزه ی عمومی هابر ماس را باز می نمایاند که شامل این موارد است:

اطلاعات برای هر کسی دستپذیر است و ضمانت می شود که این دسترسی برای اشخاص هزینه ای در بر نداشته باشد .

بودجه خدمات کتابخانه عموما از محل اخذ مالیاتهای مرکزی و محلی تامین می شود اما در عمل کتابخانه عمومی طبق توصیه قانون سال 1964 کتابخانه ها و موزه ها مبنی بر تامین خدمات کتابخانه ای جامع و کارا برای تمام افرادی که علاقه به استفاده از آن را دارند مستقل از علایق سیاسی است .

شبکه کتابخانه ای را کتابداران متخصصی اداره می کنند که راهنمایی کارشناسی استفاده کنندگان را همچون خدمات عمومی بدون پیش داوری نسبت به اشخاص و بدون مخفی کردن انگیزه ها انجام می دهند.

بسیاری از دانستنیهای ما درباره خود در مقام جامعه از خدمات اطلاعاتی دولتی ناشی می شود .

که اکثرا اا ز طریق منابعی مانند تلویزیون و روزنامه به ما می رسند .

اکثر این خدمات از طریق منابع دست دوم مانند مطبوعات و تلویزیون به ما می رسند.با شناخت دولت به منزله موسسه اصلی که اطلاعاتی در اختیار ما می گذارد  که با آن اطلاعات می توانیم خود را بشسناسیم به این نتیجه می رسیم که نیاز خاصی وجود دارد که این اطلاعات موثق باشند .

یکی از جالبترین ویژگی های قرن بیستم و به خصوص جهان بعد از جنگ جهانی دوم گسترش ابزار ترغیب مردم و آگاهی نسبت به هدف این ترغیب بوده است .همان طور که هاوارد تامبر اظهار می کند : مدیریت اطلاعات برای انسجام مدیریت حکومت مدرن امری بنیادین است .اتکا به ارتباطات و اطلاعات برای حکومتها در تلاششان برای دستکاری افکار عمومی و برای حفظ کنترل اجتماعی در درجه اول اهمیت قرا گرفته است .

    در اینجا تبلیغات به منزله مدیریت اطلاعاتی نظام یافته و خود آگاه و به عنوان لازمه دمکراسی لیبرال  مطرح می شود .مدیریت اطلاعات هم با اشاعه پیامهای ویژه و هم با نظارت بر اطلاعات یعنی فعالیتی با اعمال سانسر سرو کار دارد .

گواه دیگر ر شد گرایش به سوی اداره کردن افکار عمومی و چیزی که در عمق به قلمرو سیاسی می رسد افزایش چشمگیر اعمال فشار شرکتها بر نمایندگان مجلس است که در وایت هال رخنه کرده است .تا نفوذ اربابان خود را گسترش دهند .اشاره به گروه فشار مطبوعاتی نیست که نام خود را از محلی گرفته اند بلکه بیشتر به گروههایی است که هدفشان ن فوذ در خود فرآیند سیاسی می باشد .

در توجه به نقش منافع تجاری در محیط اطلاعاتی دو ویژگی مورد توجه است : یک ویژگی هم طراز است با تشخیص دانشمندان علوم سیاسی درباره نیاز اداره فرایند دموکراتیک با اداره دقیق اطلاعات .و دیگری مربوط به ویژگی های رهبران امروزی شرکتهاست یوسیم چنین استدلالا می کند که این مدیران بیش از پیش با نگاهی تیز بین نسبت به مهارتهای ارتباطی آنها برگزیده می شوند .آنچه که ا آن را برآمدن مدیر سیاسی می نامد بار عظیمی بر دوش ظرفیت رهبران تجاری برای ترسیم راه خود از میان محیطهای پیچیده سیاسی اقتصادی و اجتماعی در باره وضعیت شرکتها می گذارد .

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 11:27 |
<< Development of an Information System for the Maintenance of Railway Embankments ۲۰۰۵

 

DEVELOPMENT OF DESIGN RESPONSE SPECTRAL FOR CENTRAL KHARTOUM, SUDAN ۲۰۰۴

+ نوشته شده توسط ابراهیم منصوری در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 12:26 |